بدون شرح ...

انتظار ...

بیا که آینه ی روزگار ، زنگاری است
بیا که زخم زبان های دوستان کاری است

به انتظار نشستن در این زمانه ی یاس
برای منتظران چاره نیست ناچاری است

به ما مخند اگر شعرهای ساده ی ما
قبول طبع شما نیست کوچه بازاری است

چه قاب ها و چه تندیس های زرینی
گرفته ایم به نامت که کنج انباری است !

نیامدی که کپرهای ما کلنگی بود
کنون بیا که بناهایمان طلاکاری است

به این خوشیم که یک شب به نامتان شادیم
تمام سال اگر کارمان عزاداری است

نه این که جمعه فقط صبح زود بیدارند
که کار منتظرانت همیشه بیداری است

به قول خواجه ی ما در هوای طره ی تو
" چه جای دم زدن نافه های تاتاری است "

(سعید بیابانکی)

چراغ جادو ...

یه روز مسئول فروش، منشی دفتر و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند. یهو  یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه…
جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم
منشی می پره جلو و میگه: «اول من، اول من! من می خوام که توی باهاماس باشم، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»
پوووف! منشی ناپدید می شه…
بعد مسئول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من، حالا من!… من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»
پوووف! مسئول فروش هم ناپدید میشه…
بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه
مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!
نتیجه ی اخلاقی: همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه

امان از دل زینب ...

شهادت بنت الحیدر

حضرت زینب کبری سلام الله علیها

بر تمامی عاشقان مکتب حسینی یسلیت باد

نون و قلم نبی است و ما یسطرون حسین

طاق فلك علی است به عالم ستون حسین

خلقت تمام حضرت زهراست خون حسین

هستی تمام ظاهر و مافی البطون حسین

با یك قیامت است هم الغالبون حسین

در این قیام نقطه پرگار زینب است

********************************

سردار سرسپرده ی جولان عشق كیست؟

تنها امیر فاتح میدان عشق كیست؟

عشق است حسین و گوش به فرمان عشق كیست؟

روح دمیده در تن بی‌ جان عشق كیست؟

علامه ی مفسر قرآن عشق كیست؟

تفسیر آیه‌ها همه اسرار زینب است

********************************

بقیه شعر توی ادامه مطلب هست

از خوندش غافل نشید

خیلی زیباست

ادامه نوشته

روز پدر مبارک ...

http://www.omidvaran.org/4images/data/media/3/ali3133.jpg

مردی دختر سه ساله ای داشت . روزی مرد به خانه آمد و دید كه دخترش گران ترین كاغذ زرورق كتابخانه او را برای آرایش یك جعبه كودكانه هدر داده است . مرد دخترش را به خاطر اینكه كاغذ زرورق گرانبهایش را یه هدر داده است تنبیه كرد و دخترك آن شب را با گریه به بستر رفت و خوابید . روز بعد مرد وقتی از خواب بیدار شد دید دخترش بالای سرش نشسته است و آن جعبه زرورق شده را به سمت او دراز كرده است .مرد تازه متوجه شد كه آن روز، روز تولدش است و دخترش زرورق ها را برای هدیه تولدش مصرف كرده است. او با شرمندگی دخترش را بوسید و جعبه را از او گرفت و در جعبه را باز كرد اما با كمال تعجب دید كه جعبه خالی است مرد بار دیگر عصبانی شد به دخترش گفت كه جعبه خالی هدیه نیست و باید چیزی درون آن قرار داد . اما دخترك با تعجب به پدر خیره شد و به او گفت كه نزدیك به هزار بوسه در داخل جعبه قرار داده است تا هر وقت دلتنگ شد با باز كردن جعبه یكی از این بوسه ها را مصرف كند

می گویند پدر آن جعبه را همیشه همراه خود داشت و هر روز كه دلش می گرفت درب آن جعبه را باز می كرد و به طرز عجیبی آرام می شد. هدیه كار خود را كرده بود

******************************

روز پدر بر تمامی پدران ایرانی مبارک باد

شادی روح پدرانی که توی جمع ما نیستند صلوات

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرحهم


ایوان نجف ...

http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/saalam/4.jpg

ایوان نجف عجب صفایی دارد

حیــــدر بنگر چه بارگاهی دارد

******************************

یعنی میشه یه روزی منو بطلبه .... !!!

ایشالله قسمت همتون بشه

یا علی مددی ...

http://mosbat.persiangig.com/image/emamali.jpg

زمانه بر سر جنگ است یا علـــــی مددی

مدد به غیر تو ننگ است یا علـــــی مددی

گشاده کـــــار دو عالــم به یک اشارت تو

به کار ما چه درنگ است یا علـــــی مددی

میلاد نور ...

http://www.aftabir.com/lifestyle/images/1588a1073bc777b3bb7f3293c7b18b2e.jpg

یا علی نامت ثبوت قل هو الله احد

نام تو نقش نگیــن مهــر الله الصمد

لم یلد از مادر گیتی و لم یولد چو تو

لم یکن بعد از نبی، مثلت له کفوا احد

***********************

میلاد مولود کعبه

ابا الحسن و الحسین

مولی الموحدین

امیرالمومنین

اسدالله الغالب

حضرت علی ابن ابیطالب علیه السلام

بر تمامی شیعیان جهان تهنیت باد

شرار بوسه های تو ...

شرار بوسه های تو مست و خرابم میکنه

غمزه ی اون نگــاه تو، خدایـی آبم میکنه

راه درازی اومـــــدم تا رسیـدم کنــــار تو

کمند دلربـــای تو بی تب و تابــــتم میکنه

امروز و فردا نداره، همیشه من دوست دارم

خنده ی روی لب تــــو خونه خرابـم میکنه

هیچی نمی تونم بگم توی کلاس عاشقی

ولی نگــــاه نافذت، مثل کتابـــــم میکنه

رفته بودم تو آسمون برات ستاره بچینم

اما خدایی عشق تو مثل شهابم میکنه

(1385/06/10)

از این به بعد میخوام یه سری از شعرای خودمم براتون بذارم

امیدوارم خوشتون بیاد

نیا باران ...

نیا باران

زمین جای قشنگی نیست

من از جنس زمینم، خوب می دانم

که گل در عقد زنبور است

اما یک طرف سودای بلبل

یک طرف بال و پر پروانه را هم دوست می دارد

نیا باران پشیمان می شوی از آمدن

زمین جای قشنگی نیست

در ناودان ها گیر خواهی کرد

من از جنس زمینم، خوب می دانم

که اینجا جمعه بازار است

و مردم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه می دادند

در اینجا قدر مردم را به جو اندازه می گیرند

در این جا شعر حافظ را به فال کولیان در به در اندازه می گیرند

نیا باران زمین جای قشنگی نیست

نیا باران

نیا بارن

دو راهی ...

یه دعا برات میکنم بگو آمین

انشالله توی زندگیت فقط یه جا توی دو راهی بمونی

اون هم توی بین الحرمین

ندونی بری حرم حسین (ع) یا حرم عباس (ع) ...

http://www.rouznegar.com/Files/Music/haram%5B1%5D.jpg

بالهايت را کجا جا گذاشتی ... ؟

http://www.reason4smile.com/wordpress/wp-content/uploads/2007/11/angel-0008.jpg

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي . پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم . انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود .

پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد . پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور – يک اوج دوست داشتني .

پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است . درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود .

پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .

آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟ " انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گريست

من اومدم...

http://www.snowyman.com/root.jpg


سلام به همه دوستای خوب و مهربونم

امیدوارم حال همتون خوب باشه و هیچ ملالی نداشته باشید

از آخرین مطلبی که براتون گذاشتم حدود سه ماه میگذره

دوباره برگشتم به میون شما عزیزان

ایشالله بازم منو تحمل میکنید

یا حق