امام کاظمین ...

اینجا به جای اینکه برایت دعا کنند

کف می زنند تا نفست را فدا کنند

یا جای اینکه آب برایت بیاورند

همراه نالۀ تو چه رقصی بپا کنند

باید فرشته ها همه با بال های خود

فکری برای چشم پُر اشک رضا کنند

هر چند تشنه ای ولی آبت نمی دهند

تا زودتر تو را ز سر خویش وا کنند

این قدر پیش چشم همه دست و پا مزن

این ها قرار نیست به تو اعتنا کنند

بال فرشته های خدا هست پس چرا !؟

این چند غلام تو را جابجا کنند

حالا که می برند تو را روی پشت بام

آیا نمی شود که کمی هم حیا کنند

تا بام می برند که شاید سر تو را

در بین راه با لبه ای آشنا کنند

حالا کبوتران پَر خود را گشوده اند

یک سایبان برای تنت دست و پا کنند

(علی اکبر لطیفیان)

دلتنگتــــم مولا ...

 

خواستم تا شبی قلم بزنم

خط سرخی به روی غم بزنم

خواستم تا به یاری خورشید

در سیاهی شب قدم بزنم

تا که مخلوط عشق و عقلم را

باز از نو دوباره هم بزنم

مثل هر بار عشق آمد و من

لاجرم حرف از دلم بزنم

حرف دل حرف عشق حرف رضاست

باید از شاه طوس دم بزنم

با دو بال کبوتری وارم

می پرم تا سری حرم بزنم

می پرم تا به ماورا برسم

به حریمی پر از خدا برسم

باز امشب حرم چراغان است

در و دیوار ریسه بندان است

ابرها را ببین که آمده اند

باز وقت نزول باران است

ظاهراً باز کعبه می سازند

قبله گاهی که در خراسان است

آسمان با ستاره و ماهش

در زمین مدینه مهمان است

جبرئیل از بهشت آمده و

روی دستش گلاب و قرآن است

نجمه او را بغل گرفته ببین

لبش امشب چه قدر خندان است

غرق گل بوسه کرد رویش را

می زند شانه باغ مویش را  

چون نسیم بهار آمده ای

چه قدر با وقار آمده ای

از تنت بوی یاس می آید

ز کدامین دیار آمده ای؟

گفته بودی مدینه گریه کنند

با دلی بی قرار آمده ای

از دل زائران خسته ی خود

تا بشویی غبار آمده ای

کرده ای پهن دام عشقت را

آخر این جا چه کار آمده ای؟

فکر کردی دلم اسیرت نیست

که به قصد شکار آمده ای

من از اول کبوترت بودم

جلد صحن منورت بودم

هر زمان غصه ای عذابم داد

نام تو بردم و شدم دل شاد

میهمان نه که خانه زاد توام

خاک بوس قدیم گوهر شاد

حرم تو فقط خراسان نیست

دل من هم شده رضا آباد

آمدم تا که حرف هایم را

بزنم با تو، هر چه بادا باد

چشم در چشم حلقه های ضریح

دست در دست پنجره فولاد

با دلی غرق خواهش آمده ام

قسمت می دهم به جان جواد

کربلای مرا هم امضا کن

راه آن را به روی من وا کن

مثل ابری به روی ایرانی

مظهر رحمتی، تو بارانی

غیر رویت کجا طواف کنم؟

که شما کعبه ی فقیرانی

با تو در آسمان رها هستم

بی توام در قفس چو زندانی

حاجتم را نیامده دادی

حرف دل راچه خوب می دانی

مثل هر بار از دو چشمانم

قصه های نگفته می خوانی

موقع مرگ منتظر هستم

مثل آن پیرمرد سلمانی

لحظه ها را برای آمدنت

می شمارم؛ صفای آمدنت

دل من مال توست آقا جان

که به دنبال توست آقا جان

روی آن شاخه های بارورت

میوه ی کال توست آقا جان

یا که در بزمتان عزادار و

یا که خوشحال توست آقاجان

در عزای مصیبت جدت

نخی از شال توست آقا جان

به خدا آرزوی لب هایم

بوسه بر خال توست آقاجان

در دلم ابر ماتم آمده است

باز بوی محرم آمده است

کار دل را دوباره در هم کن

سینه را کربلایی از غم کن

ماه ذیقعده و زیارت تو

باز پابوسی ات نصیبم کن

کمی از اشک خود به چشمم ده

دیدگان مرا پر از نم کن

دلمان را بگیر، دست خودت

فقط آماده ی محرم کن

چایی روضه هایمان را با

کوثر اشک فاطمه دم کن

بهر شب های ماه ماتممان

مجلس روضه ای فراهم کن

این دل تنگم عقده ها دارد

گوییا میل کربلا دارد

میلادت مبارک ارباب ...

بدجور دلتنگ صحن و سرای قشنگت هستم

دعوتم کن آقا ...

ادخیل یا شمس الشموس ...

 

وقتی که قال در حرمت حال می شود

دست دعا به شانه ی من بال می شود

در این همه مریض یکی را شفا مده

تقصیر توست این همه جنجال می شود

بر راه زائران تو کردیم گریه ها

این آبروی ماست که پامال می شود

از توبه در حریم تو ما هم ملک شدیم

آدم در این محیط سبک بال می شود

این نامه نیست بر پر و بال کبوتران

خون دل است سوی تو ارسال می شود

آباد شد کسی که ز گریه خراب شد

خوشحال آنکه پیش تو بد حال می شود

هر کس نمی رسد به در آفتاب او

معنی اگر چه نیز بود کال می شود

(محمد سهرابی)

شرمنده ایم ...

گرچه با کپسول اکسیژن مجابت کرده اند

مادرت می گفت دکترها جوابت کرده اند

مرگ تدریجی ست این دردی که داری می کشی

منتها با قرص های خواب، خوابت کرده اند

خواب می بینی که در(سردشتی) و (گیلان غرب (

خواب می بینی که در آتش کبابت کرده اند

خواب می بینی می آید بوی ترش سیب کال

پس برای آزمایش انتخابت کرده اند

خواب می بینی که مسؤلان بنیاد شهید

بر در دروازه های شهر قابت کرده اند

خواب می بینی کنار صحن (بابا یادگا )

بمب ها بر قریه ی (زرده) اصابت کرده اند

قصر شیرینی که از شیرینی ات چیزی نماند

یا پلی هستی که چون سر پل خرابت کرده اند؟

خوشه خوشه بمب های خوشه ای را چیده ای

بادِ خاکی با کدامین آتش آبت کرده اند؟

با کدامین آتش ای شمعی که در خود سوختی

قطره قطره در وجود خود مذابت کرده اند؟

می پری از خواب و می بینی شهید زنده ای

با چه معیاری - نمی دانم - حسابت کرده اند

(اصغر عظیمی مهر)