اربعین غم زینب ...

 

کاروان می رسد از راه‌، ولی آه / چه دلگیر چه دلتنگ ، چه بی تاب / دل سنگ شده آب، از این نالۀ جانکاه / زنی مویه کنان، موی کنان / خسته، پریشان، پریشان و پریشان / شکسته، نشسته‌، سر تربت سالار شهیدان / شده مرثیه خوانِ غم جانان / همان حضرت عطشان / همان کعبۀ ایمان / همان قاری قرآن، سر نیزۀ خونبار / همان یار، همان یار، همان کشتۀ اعدا ...

کاروان می رسد از راه، ولی آه / نه صبری نه شکیبی / نه مرهم نه طبیبی / عجب حال غریبی / ندارند به جز ماتم و اندوه حبیبی / ندارند به جز خاطر مجروح نصیبی / ز داغ غم این دشت بلاپوش / به دلهاست لهیبی / به هر سوی که رفتند / نه قبری نه نشانی / فقط می وزد از تربت محبوب / همان نفحۀ سیبی / که کشانده ست دل اهل حرم را ...

کاروان می رسد از راه / و هر کس به کناری / پر از شیون و زاری / کنار غم یاری / سر قبر و مزاری / یکی با تب و دلواپسی و زمزمه رفته / به دنبال مزار پسر فاطمه رفته / یکی با دل مجروح / و با کوهی از اندوه / به دنبال مه علقمه رفته / یکی کرب و بلا پیش نگاهش / سراب است و سراب است / دلش در تب و تاب است / و این خاک پر از خاطره هایی ست / که یک یک همگی عین عذاب است / و این بانوی دل سوختۀ خسته رباب است / که با دیدۀ خونبار و عزا پوش / خدایا به گمانش که گرفته ست  / گلش را در آغوش / و با مویه و لالایی خود می رود از هوش: / «گلم تاب ندارد حرم آب ندارد علی خواب ندارد»

یکی بی پر و بی بال / دل افسرده و بی حال / که انگار گذشته ست چهل روز بر او مثل چهل سال / و بوده ست پناه همه اطفال / پس از این همه غربت / رسیده ست به گودال / همان جا که عزیزش / همان جا که امیدش / همان جا که جوانان رشیدش / همان جا که شهیدش / در امواج پریشان نی و دشنه و شمشیر / در آن غربت دلگیر / شده مصحف پرپر / و رفته ست سرش بر سر نیزه / و تن بی کفن او، سه شب در دل صحرا / رها مانده خدایا ...

چهل روز شکستن / چهل روز بریدن / چهل روز پی ناقه دویدن / چهل روز فقط طعنه و دشنام شنیدن / چه بگویم؟ / چهل روز اسارت / چهل روز جسارت / چهل روز غم و غربت و غارت / چهل روز پریشانی و حسرت / چهل روز مصیبت / چه بگویم؟

چهل روز نه صبری نه قراری / نه یک محرم و یاری / ز دیاری به دیاری / عجب ناقه سواری / فقط بود سرت بر سر نی قاری زینب / چه بگویم؟

چهل روز تب و شیون و ناله / ز خاکستر و دشنام / ز هر بام حواله / و از شدت اندوه / و با خاطر مجروح / جگر گوشۀ تو کنج خرابه / همان آینۀ فاطمه / جا ماند سه ساله / چه بگویم؟

چهل روز فقط شیون و داغ و غم و درد فراق و / فراق و ... فراق و ... / چه بگویم؟ / بگویم، کدامین گله ها را؟ / غم فاصله ها را؟ / تب آبله ها را؟ / و یا زخم گلوگیرترین سلسله ها را؟ / و یا طعنۀ بی رحم ترین هلهله ها را؟ / و یا مرحمت دم به دم حرمله ها را

چهل روز صبوری و صبوری / غم و ماتم دوری و صبوری / و تا صبح سری کنج تنوری و صبوری / نه سلامی نه درودی / کبودی و کبودی / عجب آتش و خاکستر و دودی و کبودی / به آن شهر پر از کینه و ماتم / چه ورودی و کبودی / در آن بارش خون رنگ / سر نیزه تو بودی و کبودی / گذر از وسط کوچۀ سنگی یهودی و کبودی / و در طشت طلا گرم شهودی و چه ناگاه / چه دلتنگ غروبی، چه چوبی / عجب اوج و فرودی و کبودی / خدایا چه کند زینب کبری ...

(یوسف رحیمی)

یا حبیبی یا حسین ...

بالم شكسته، از پَرم چیزی نگویم

از كوچ پر درد سرم چیزی نگویم

طوفان سختی باغ مان را زیر و رو كرد

از لاله های پرپرم چیزی نگویم

حق می دهم نشناسی ام؛ اما برادر

از آن چه آمد بر سرم، چیزی نگویم

وقت وداعِ آخرت، عالم به هم ریخت

از شیون اهل حرم چیزی نگویم

آتش گرفتن گر چه رسم و سنت ماست

از دامن شعله ورم چیزی نگویم

بگذار سر بسته بماند روضه هایم

از ماجرای معجرم چیزی نگویم

كم سو تر از چشمان من، چشمان زهراست

از گریه های مادرم چیزی نگویم

آن صحنه های سهمگین یادم نرفته

افتادنت از روی زین یادم نرفته

از نعل اسب و بوریا چیزی نگویم

از آن غروب پر بلا چیزی نگویم

در عصر عاشورا النگوهام گم شد

از غارت خلخال ها چیزی نگویم

گفتم به تو انگشترت را در بیاور!

از ساربان بی حیاء چیزی نگویم

در كوچه های كوفه ناموست زمین خورد

اصلاً شبیه مجتبی؛ چیزی نگویم

شهر علی نشناخت بانوی خودش را

از جامه های نخ نما چیزی نگویم

شاگردهایم سنگ بارانم نمودند

از چهره های آشنا چیزی نگویم

بی آبروها! چادرم را پس ندادند

از این به بعد روضه را... چیزی نگویم

ای خیزران خورده ، لبم بی حس تر از توست

از خاك برخیز و بگو كه این سر از توست؟  

از خاطراتم همسفر چیزی نگویم

حتی كمی هم مختصر چیزی نگویم

منزل به منزل، محملم در تیررس بود

از سنگ های خیره سر چیزی نگویم

حتماً خبر داری مرا بازار بردند

آن هم منی كه…!؟ بیشتر چیزی نگویم

از درد پهلو لحظه ای خوابم نمی برد

از گریه هایم تا سحر چیزی نگویم

من در مدینه طشت دیدم، سر ندیدم!

از كاخ شام و طشت زر چیزی نگویم

طفلی سكینه داشت جان می داد از ترس

دق می كنم این بار اگر چیزی نگویم

شرمنده ام كه درد و دل كردم برادر

بی تو چگونه خانه برگردم برادر

(وحید قاسمی)

شور حسین ...

وقتی كه عرصه بر نفسم تنگ می شود

یا شیشه ی دلم به غمی رنگ می شود

بغض تَرك تَرك شده ام هر زمان شكست

قلبم به نبض روضه هماهنگ می شود

ناچار رو به پرچمتان خیره می شوم

شور حسین بر لبم آهنگ می شود

بی تو چگونه سر كنم آخر خودت بگو

بی كـــربلا كُمیت دلم لنگ می شود

این صورت كبود من از سیلی فراق

كی با ضریح زرد تو هم رنگ می شود؟

آن قدر زخم خورده ام از این و آن، حسیــن

كه لطف هر كه جز تو به من سنگ می شود

(حسن کُردی)

ای کاش که مرغ بام افلاک شوم

با گریه برای فاطمـــــه پاک شوم

ایوان نجـــــف شبی بمیـــــرم اما

بین الحرمیـــــنِ کربـلا خاک شوم

(علی زمانیان)

سلمان فارسی ...

سلمان كيست؟

حدود دويست و شانزده يا سيصد و شانزده سال قبل از هجرت، در روستاى «جى‏» (از روستاهاى اصفهان) فرزندى به دنيا آمد، كه نامش را «روزبه‏» گذاشتند و بعدها پيامبر اسلام(ص) او را «سلمان‏» ناميد.
پدر سلمان «بدخشان كاهن‏» (روحانى زرتشتى) بود و كار هميشگى ‏اش هيزم نهادن بر شعله آتش بود. با اينكه سلمان در ميان خاندان و محيطى زرتشتى ديده به جهان گشود، ولى هرگز در برابر آتش سر فرود نياورد و به خداى يكتا اعتقاد يافت. سلمان در دوران كودكى مادرش را از دست داد و عمه‏اش سرپرستى او را به عهده گرفت.
سلمان، بعد از آنكه دريافت قرار است او را شش ماه با اعمال شاقه زندانى سازند و پس از آن اگر به آيين نياكانش ايمان نياورد اعدامش كنند، با همكارى عمه‏اش گريخت و روانه بيابان شد. در بيابان كاروانى ديد كه به سوى شام مى‏رفت; پس به مسافران پيوست و رهسپار سرزمينهاى ناشناخته گرديد.
سرانجام سلمان، در همان آغاز هجرت گمشده‏اش را يافت و در حالى كه برده يك يهودى بود، در محضر رسول خدا(ص) مسلمان شد. (1)

آزادى و نامگذارى سلمان

پيامبر گرامى اسلام(ص) سلمان را به مبلغ چهل نهال خرما و چهل وقيه (هر وقيه معادل چهل درهم)، از مرد يهودى، خريد و آزادش ساخت و نام زيباى «سلمان‏» را بر او نهاد. (2) اين تغيير نام، بيانگر آن است كه:
1 - برخى از نامهاى عصر جاهليت، شايسته يك مسلمان نيست. 2 - واژه «سلمان‏» از سلامتى و تسليم گرفته شده است. انتخاب اين نام زيبا از سوى پيامبر(ص) نشانه پاكى و سلامت روح سلمان است.

فضيلتهاى برجسته سلمان

سلمان، الگوى مسلمان كمال‏جو، وارسته و خودساخته است و ارزشهاى متعالى بسيارى در خويش گردآورده بود. بخشى از اين فضايل عبارت است از:

1 - نزديكى به رسول خدا (ص)

سلمان، پس از پذيرفتن اسلام، چنان در راه ايمان و معرفت اسلامى پيش رفت كه نزد رسول خدا جايگاهى والا يافت و مورد ستايش معصومان(ع) قرار گرفت. بخشى از سخنان آن بزرگان در باره سلمان چنين است:
الف) در ماجراى جنگ خندق، كه در سال پنجم هجرى رخ داد و به پيشنهاد سلمان پيرامون شهر خندق كندند. هر گروهى مى‏خواست ‏سلمان با آنها باشد; مهاجران مى‏گفتند: سلمان از ما است. انصار مى‏گفتند: او از ما است. پيامبر(ص) فرمود: «سلمان منا اهل البيت‏» (3) ; سلمان از اهل بيت ما است.
عارف معروف، محى‏الدين بن‏عربى، با اينكه از علماى اهل تسنن است، در شرح اين سخن پيامبر اكرم(ص) مى‏گويد: پيوند سلمان به اهل بيت (عليهم السلام) در اين عبارت، بيانگر گواهى رسول خدا(ص) به مقام عالى، طهارت و سلامت نفس سلمان است; زيرا منظور از اينكه سلمان از اهل بيت (عليهم السلام) است، پيوند نسبى نيست; اين پيوند بر اساس صفات عالى انسانى است. (4)
ب) جابر نقل مى‏كند كه رسول خدا(ص) فرمود:
«همانا اشتياق بهشت‏ به سلمان بيش از اشتياق سلمان به بهشت است; و بهشت‏به ديدار سلمان عاشق‏تر از ديدار سلمان به بهشت است.» (5)
ج) پيامبر اكرم(ص) فرمود:
«هر كه مى‏خواهد به مردى بنگرد كه خداوند قلبش را به ايمان درخشان كرده، به سلمان بنگرد.» (6)
د) آن بزرگوار همچنين فرمود:
«سلمان از من است، كسى كه به او ستم كند به من ستم كرده است و كسى كه او را بيازارد مرا آزرده است.»
و) امام صادق(ع) فرمود:
«سلمان علم الاسم الاعظم‏» (7) ; سلمان اسم اعظم را مى‏دانست.
اين سخن بدان معناست كه سلمان از نظر عرفان، به مقامى رسيده بود كه حاصل اسم اعظم الهى بود. اگر كسى چنين لياقتى داشته باشد، دعايش به اجابت مى‏رسد و كرامات عظيمى از او سر مى‏زند.

2 - عِلم سلمان

پيامبر اسلام(ص) فرموده است: «اگر دين در ثريا بود، سلمان به آن دسترسى پيدا مى‏كرد.» (۸)
وسعت و عمق آگاهيهاى سلمان به حدى بود كه براى هر كس قابل هضم نيست. امام صادق(ع) فرمود: رسول خدا(ص) و على(ع) اسرارى را كه ديگران قدرت تحمل آن را نداشتند به سلمان مى‏گفتند و او را لايق نگهدارى علم مخزون و اسرار مى‏دانستند; از اينرو يكى از القاب سلمان، «محدث‏» است. (9)
سلمان داراى علم بلايا و منايا (حوادث آينده) بود و همچنين از متولمان(قيافه‏شناسان) و محدثان به شمار مى‏رفت. جايگاه علمى سلمان چنان بود كه امام صادق(ع) در باره‏اش فرمود: «در اسلام، مردى كه فقيه‏تر از همه مردم باشد، همچون سلمان، آفريده نشده است.» (10)
پيامبر اسلام(ص) فرمود: «سلمان درياى علم است كه نمى‏توان به عمق آن رسيد.» (11)
البته دانش سلمان، به معارف فكرى محدود نمى‏شد و آگاهيهاى فنى او نيز در حد بالايى بود. در جنگ خندق، طرح كندن خندق را سلمان خدمت پيامبر(ص) پيشنهاد كرد و عملى شد. همچنين در جنگ طائف، طرح ساختن «منجنيق‏» براى درهم كوبيدن قلعه‏هاى مشركان از ابتكاراتى است كه به سلمان نسبت داده شده است.
بنابراين، سلمان حق دارد از مقام علمى‏اش چنين تعبير كند:
اى مردم! اگر من شما را از آنچه مى‏دانستم مطلع مى‏كردم، مى‏گفتيد، سلمان ديوانه است، يا به كسى كه سلمان را بكشد درود مى‏فرستاديد. (12)

3 - عبادت سلمان

آنچه به عبادت سلمان ارزش بيشترى مى‏دهد، علم و آگاهى اوست. چرا كه عبادت آگاهانه و پرستش از روى بصيرت از عبادت سطحى و ظاهرى ارزشمندتر است.
امام صادق(ع) فرمود: روزى پيامبر اسلام(ص) به ياران خود فرمود: كدام يك از شما تمام روزها را روزه مى‏دارد.
سلمان گفت: من، يا رسول الله.
پيامبر(ص) پرسيد: كدام يك از شما تمام شبها را به عبادت مى‏گذراند؟
سلمان گفت: من، يا رسول الله.
حضرت پرسيد: آيا كسى از شما هست كه روزى يك بار قرآن را ختم كند؟
سلمان گفت: من يا رسول الله.
يكى از حاضران كه جوابهاى سلمان را خودستايى و فخرفروشى مى‏پنداشت، گفت: اكثر روزها ديده‏ام كه سلمان روزه نيست، بيشتر شب را هم مى‏خوابد و بيشتر روز را به سكوت مى‏گذراند، پس چگونه هميشه روزه است و هر شب براى نيايش با خدا بيدار مى‏ماند و روزى يك بار قرآن را ختم مى‏كند؟!
پيامبر(ص) فرمود: ساكت‏باش! تو را با همسان لقمان چه كار؟ اگر مى‏خواهى چگونگى‏اش را از خودش بپرس تا خبر دهد.
سلمان گفت: در ماه سه روز روزه مى‏گيرم و خداوند فرموده است: «هر كس عمل نيكى انجام دهد پاداش ده برابر دارد. از طرف ديگر، روز آخر شعبان را روزه گرفته و آن را به روزه ماه رمضان متصل مى‏كنم و هر كه چنين كند، پاداش روزه هميشه را دارد. از رسول خدا(ص) شنيدم كه فرمود: هر كس با طهارت بخوابد، در ثواب، چنان است كه تمام شب را عبادت كرده باشد. اما ختم قرآن، رسول خدا(ص) فرمود: هر كس يك بار سوره «قل هوالله‏» را بخواند، پاداش يك سوم قرآن را دارد و هر كه دو بار بخواند، دو ثلث قرآن را خوانده است و هر كه سه بار بخواند، گويا قرآن را ختم كرده است. و نيز حضرت فرمود: يا على، هر كس تو را با زبان دوست‏بدارد يك سوم ايمانش كامل شده، هر كه با دل و زبان وستت‏بدارد، دو ثلث ايمان او كامل شده; و هر كه با دل و زبانش دوستت‏بدارد و با دست هم يارى‏ات كند، تمام ايمان را به دست آورده است.» (13)

4 - زهد سلمان

آيات و روايات نشان مى‏دهد كه «زهد» به معناى حرام ساختن نعمتهاى الهى بر خود نيست. زهد به معناى عدم دلبستگى به امور مادى است. يكى از مواردى كه در تمام زواياى زندگى سلمان، از آغاز تا پايان عمر، ديده مى‏شود زهد، پارسايى و بى‏رغبتى او به دنياست.
سلمان، كه پيرو راستين پيامبر(ص) و حضرت على(ع) بود، راه آنان را پيش گرفت و حتى وقتى فرماندار مدائن بود، ساده‏زيستى را رها نكرد. زهد و وارستگى سلمان از ايمان عميق او سرچشمه مى‏گرفت; زيرا هر كس ايمان قويتر داشته باشد، از جاذبه‏هاى دنيوى آزادتر است. امام صادق(ع) فرمود:
«ايمان ده درجه دارد، مقداد در درجه هشتم و ابوذر در درجه نهم و سلمان در درجه دهم ايمان است.» (14)
سلمان، خانه نداشت و هرگز دل به خانه‏سازى نمى‏داد. شخصى از او خواست تا برايش خانه‏اى بسازد ولى سلمان راضى نشد. سرانجام به سبب اصرار شخص نيكوكار اجازه داد برايش خانه بسازد، ولى سفارش كرد خانه چنان باشد كه هنگام ايستادن سر به سقف آن بخورد و هنگام خوابيدن پا به ديوار برسد. (15)
سلمان پارسا، حتى حقوق اندك سالانه (16) خود را هم به نيازمندان مى‏داد و بسيار اندك براى خود برمى‏داشت.

5 - دفاع از حريم ولايت

آنچه در زندگى سلمان، بسيار چشمگير و جالب است عدم بى‏تفاوتى اوست. او با هوشيارى و جديت كامل در صحنه‏هاى مختلف حضور داشت و در پيروى از امام‏حق لحظه‏اى ترديد نكرد. او همواره، از هر فرصتى، براى گفتن حق بهره مى‏برد و مسلمانان را به امامت‏حضرت على(ع) فرا مى‏خواند. آن بزرگوار پيوسته اين سخن رسول خدا را براى مردم تكرار مى‏كرد:
«همانا على(ع) درى است كه خداوند گشوده است. هر كس در آن وارد شود، مؤمن است و هر كس كه از آن خارج گردد، كافر است.» (17) - «بهترين فرد اين امت، على(ع) است.» (18)
بعد از رحلت جانسوز رسول خدا(ص)، غصب خلافت و مظلوميت‏حضرت على(ع)، سلمان در خطبه‏اى بسيار فصيح، كه مى‏توان آن را «كوبنده و افشاگرانه‏» خواند، چنين گفت:
«اى مردم! هر گاه فتنه‏ها و آشوبها را همچون پاره ظلمانى شب ديديد كه برجستگان در آن به هلاكت مى‏رسند، بر شما باد به آل محمد(ص) چرا كه آنها راهنمايان به سوى بهشتند، و بر شما باد على(ع). اى مردم! ولايت را در ميان خود همانند سر قرار دهيد.»
يعنى اگر ولايت اهل بيت (عليهم السلام) را نداشته باشيد، مسلمان حقيقى نيستيد و دين شما سودى ندارد. (19)
ابن‏عباس سلمان را در خواب ديد و از او پرسيد: در بهشت، پس از ايمان به خدا و رسول، چه چيز برتر است؟ سلمان پاسخ داد: پس از ايمان به خدا و پيامبر، هيچ چيز با ارزشتر و برتر از دوستى و ولايت على بن‏ابى‏طالب(ع) و پيرورى از او نيست. (20)

نقش سلمان در تشيع ايرانيان

يكى از كارهاى بسيار مهم سلمان، كه بخش اعظم زندگى او را فرا گرفته بود، تلاش پيگير او در معرفى اسلام ناب و تشيع راستين بعد از رحلت رسول خدا(ص) است. او در اين راستا در مدينه جهاد كرد و از هر فرصتى بهره برد. وقتى به مدائن آمد، همين عقيده را دنبال كرد و نقش بسيارى در تشيع ايرانيان داشت.
مى‏پرسند: با اينكه اسلام در عصر خلافت‏خليفه دوم وارد ايران شد، چرا اكثريت قاطع مردم ايران، شيعه حضرت على(ع) هستند؟
در پاسخ بايد گفت: عوامل متعددى سبب اين گرايش است. از نخستين عوامل اين گرايش، وجود سلمان در مدائن و رفت و آمد او به كوفه و حوالى آن و حتى اصفهان و ... بود. سلمان پيام‏آور اسلام ناب، منادى تشيع و نويدبخش مذهب اهل بيت (عليهم السلام) بود و اكثر ايرانيان اين ندا و نويد را شنيدند و پذيرفتند. (21)

وفات

سلمان سرانجام، پس از عمرى طولانى و بابركت، در اواخر خلافت عثمان در سال 35ه .ق وفات يافت. (22) حضرت على(ع) پيكرش را غسل داد، كفن كرد و بر آن نماز گزارد. همراه آن حضرت، جعفر بن‏ابى‏طالب و حضرت خضر، در حالى كه با هر يك از آن دو هفتاد صف از فرشتگان بودند بر پيكر سلمان نماز گزاردند. (23) بعضى از راويان چنين نقل كرده‏اند كه حضرت على(ع) بر كفن سلمان شعرى نوشت كه معناى آن چنين است:
«بر شخص كريم و بزرگوارى وارد شدم، بى‏آنكه توشه نيك و قلب پاك داشته باشم; ولى بردن توشه نزد شخص كريم و بزرگوار، زشت‏ترين كار است.» (24)
مرقد شريف حضرت سلمان(س) در مدائن، در پنج فرسخى بغداد، نزديك طاق كسرى قرار دارد.
در اين دنياى پرتلاطم و پرزرق و برق كه انسان را در گرداب گناه غرق مى‏كند، هر كس الگويى مى‏خواهد تا با سرمشق قرار دادن روش و كردارش كشتى وجودش را سالم به ساحل سعادت برساند; و زندگى سلمان فارسى براى ما ايرانيان الگويى شايسته است.

هشتم صفر

سالروز وفات حضرت سلمان رضوان الله تعالی علیه

بر پیروان اسلام ناب محمدی صلی الله علیه و آله تسلیت باد

*****************************************

پی نوشتها:

1- بحار، ج 22، ص‏366.
2- الدرجات الرفيعه، ص‏203.
3- مجمع‏البيان، ج 2، ص‏427.
4- شرح نهج‏البلاغه ابن ابى‏الحديد، ج 18، ص‏36.
5- بحار، ج 22، ص 341.
6- احتجاج طبرسى، ج 1، ص 150.
7- اعيان الشيعه، ج‏7، ص‏287.
8- شرح نهج‏البلاغه ابن ابى‏الحديد، ج 18، ص‏36.
9- بحار، ج 22، ص 331.
10- تنقيح المقال، ج 2، ص‏47.
11- اختصاص شيخ مفيد، ص 222.
12- رجال كشى، ص 20.
13- بحارالانوار، ج 22، ص‏317.
14- همان، ص 341.
15- شرح نهج‏البلاغه ابن ابى‏الحديد، ص‏36.
16- حدود چهار تا شش هزار درهم.
17- كتاب سليم بن‏قيس، ص 251.
18- اعيان الشيعه، ج‏7، ص‏287.
19- بهجة‏الآمال، ج 4، ص 418.
20- بحارالانوار، ج 22، ص 341.
21- كتاب ايرانيان مسلمان در صدر اسلام، ص 201.
22- بحار، ج 22، ص 391 - 392.
23- همان، ص‏373.
24- طرائف الحقائق، ج 2، ص 5.

السلام علیک یا باب الرضا ...

پ

هر شاعریست در تب تضمین چشم تو

از بس سرودنی ست مضامین چشم تو

چشم جهان به مقدمت ای عشق روشن است

از اولین دقایق تکوین چشم تو

ما را اسیر صبح نگاه تو کرده است

آقا کرشمه های نخستین چشم تو

از ابتدای خلقت عالم از آن ازل

شیعه شدم به شیوۀ آئین چشم تو

می شد چه خوب نور خدا را نگاه کرد

از پشت پلکت از پس پرچین چشم تو

امشب شکوه خلد برین دیدنی شده

وقتی شده ست منظر و آئینه چشم تو

گل کرده بر لب غزلم باغی از رطب

امشب به لطف لهجۀ شیرین چشم تو

چشم تو آسمان سخا و کرامت است

آقا خوشا به حال مساکین چشم تو

حالا دو خط دعا به لبم نقش بسته است

در انتظار لحظۀ آمین چشم تو

«آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

آیا شود که گوشۀ چشمی به ما کنند» 

چه عالمی ست عالم باب الحوائجی

با توست نورِ اعظم باب الحوائجی

مهر تو است حلقۀ وصل خدا و خلق

داری به دست خاتم باب الحوائجی

در عرش و فرش واسطۀ فیض و رحمتی

بر دوش توست پرچم باب الحوائجی

در آستانۀ تو کسی نا امید نیست

آقا برای ما همه باب الحوائجی

بی شک شفیع ماست نگاه رئوف تو

در رستخیز واهمه باب الحوائجی

دیوانۀ سخای ابا الفضلی توام

مانند ماه علقمه باب الحوائجی

صحن و سرات غرق گل یاس می شود

وقتی که میهمان تو عباس می شود  

در ساحل سخاوت دریای کاظمین

مائیم و خاک پای مسیحای کاظمین

با دست های خالی از اینجا نمی رویم

ما سائلیم، سائل آقای کاظمین

رشک بهشتیان شده حال کسی که هست

گوشه نشین جنت الاعلای کاظمین

نور الهی از همه جا موج می زند

توحیدی است بسکه سراپای کاظمین

داریم در جوار حرم، حق آب و گِل

خاتون شهر ما شده زهرای کاظمین

ما ریزه خوار صحن و سرای کریمه ایم

این افتخار ماست، گدای کریمه ایم

در سایه سار کوکب موسی بن جعفریم

ما شیعیان مکتب موسی بن جعفریم

فیضش به گوشه گوشۀ ایران رسیده است

یعنی گدای هر شب موسی بن جعفریم

هستی ماست نوکری اهل بیت او

ما خانه زاد زینب موسی بن جعفریم

قم آستان رحمت آل پیمبر است

در این حرم، مُقرَّب موسی بن جعفریم

با مهر و رأفتش دل ما را خریده است

ما بندۀ مُکاتَب موسی بن جعفریم

چشم امید اهل دو عالم به دست اوست

مات مرام و مشرب موسی بن جعفریم

حتی قفس براش مجال پرندگی ست

مدیون ذکر و یارب موسی بن جعفریم

دلسوخته ز ندبۀ چشمان خسته اش

دلخون ز ناله و تبِ موسی بن جعفریم

آتش زده به قلب پریشان، مصیبتش

با دست بسته غرق سجود است حضرتش

از طعنه های دشمن نادان چه می‌کشید

بین کویر، حضرت باران چه می‌کشید

در بند ظلم و کینۀ قوی ستمگری

تنها پناه عالم امکان چه می‌کشید

خورشید عشق و رحمت و نور و سخا و جود

در بین این قبیلۀ عصیان چه می‌کشید

با پیکرش چه کرده تب تازیانه ها

با حال خسته گوشۀ زندان چه می‌کشید

شکر خدا که دختر مظلومه اش ندید

بابای بی شکیب و پریشان چه می‌کشید

اما دلم گرفته ز اندوه دیگری

طفل سه ساله گوشۀ ویران چه می‌کشید

با دیدن سر پدرش در میان طشت

هنگام بوسه بر لب عطشان چه می‌کشید

وقتی که دید چشم کبودش در آن میان

خونین شده تلاوت قرآن چه می‌کشید

می گفت با لب پر از آهی که جان نداشت:

ای کاش هیچ سنگدلی خیزران نداشت

(یوسف رحیمی)

******************************************

ظظ

آقا جان ؛

با اینکه این روزها ...

دلت داغدار مصیبت جدت حسین علیه السلام می باشد

با اینکه میدانم این روزها همراه کاروان حسینی اشک ریزان هستی

ولی وظیفه این بود که میلادت رو تبریک بگویم

یا موسی ابن جعفر علیه السلام

یا باب الرضا

.::. میلادت مبارک آقا جان .::.

علمدار سه ساله ...

فرصت نکرده‌ای که تنت را بیاوری

یا تکه‌هایی از بدنت را بیاوری

بی ‌تن رسیده‌ای که برای دلم خبر

از تلخی نیامدنت را بیاوری

سر می‌نهم به نیت دامان تو بر آن

گر پاره‌ای ز پیرهنت را بیاوری

دردانه تو هستم و بوسم نمی‌کنی؟

یا رفته‌ای لب و دهنت را بیاوری؟

ای حنجر بریده به من قول می‌دهی؟

این بار شرح سوختنت را بیاوری؟

می‌دانم این که نعش خودت را نیافتی

می‌شد برای من کفنت را بیاوری

بابا، اگر دوباره سراغ من آمدی

یادت بماند اینکه تنت را بیاوری ...

(احمدرضا قدیریان)

 

درد دارم ای پدر در قسمت پا بیشتر

چون اثر کرده به پایم خار صحرا بیشتر

گر چه گل انداخته رویم ز سیلی ها ولی

بر تنم انداخته شلاق ها جا بیشتر

بارها از ناقه ها افتاده ام با سر ولی

قامت من ای پدر شد از کمر تا بیشتر

دست بر پهلویم و از دیده می ریزم سرشک

روزها خیلی کم اما نیمه شب ها بیشتر

تا نیاندازد سرت را از سر نیزه زمین

ما قسم دادیم خولی را به زهرا بیشتر

از سر بغضی قدیمی بر سر ما سنگ رفت

از تو کینه داشتند اما ز مولا بیشتر

این که چشمش را عمو بالای نیزه بسته بود

ای پدر هستیم فکر این معما بیشتر

گر چه بوسیدند رویت را تمام سنگ ها

دوست دارم که ببوسم من لبت را بیشتر

بعضی اوقات ای پدر جان جای کل کاروان

می زدند این بی حیاها عمه ام را بیشتر

تو کنار قتلگاه، عمو کنار علقمه

آرزو دارم بمیرم من همین جا بیشتر

(مهدی نظری)

‏در گوشه ی خرابه کنار فرشتــــه ها

با ناخن شکسته ز پا خـــار می ­کشد

‏دارد به یاد مجلس نامحـــــرمان صبح

بر روی خاک عکس علمـدار می­کشد

‏گیرم برای مجلستان هم کنیــــز شد

‏آیا ز پرشکسته کسی کار می­کشد؟

مجلس نامحرمان ...

مبهوتم از نظارۀ تشت طلای تو

این جا چرا کشیده شده ماجرای تو

تا این که جای بهتر از این جا مکان کنی

دامن گرفته اند یتیمان برای تو

اندازۀ تقرب این چوب هم نبود؟

لب های خشک دخترک با وفای تو

تفسیر آیه های نخستین مریمم

از کاف و ها گذشته ، رسیده یه "یای" تو

تو سعی می کنی که لبت خوب خوب ادا کند

حق حروف حلقی خود را، به جای تو...

...من سعی می کنم وسط جمعیت به من

با لهجه ی خودت برسد آیه های تو

(علی اکبر لطیفیان)

*******************************************

شگفتا! صوت قرآنت به پا کرده است غوغایی

زهی لب‌های جان‌ بخشت، چه دندان‌های زیبایی

چرا لب هات مانند دو چوب خشک، خشکیده

تو که جاریست از چشمت، میان تشت، دریایی؟

تلاوت می‌کنی در زیر چوب خیزران قرآن

 میان تشت زر می‌بینمت؛ انگار یحیایی

که دیده صورتی خاکستری این قدر نورانی؟

تو با رخسارِ خونینت، چراغ و چشم دل‌‌هایی

مگر آن سنگ‌ها کم بود بر آیینۀ رویت

که زیر چوب هم، سرگرم شکرِ حق‌ تعالایی

شکست از چوب، دندان تو را پور ابوسفیان

 به جرم اینکه نَجل حیدر و فرزند زهرایی

 نیازی نیست زیر چوب، قرآن خواندنت دیگر

 تو خود یاسینی و فرقانی و نوری و طاهایی

چه از دِیر و چه از مطبخ، چه نوک نی، چه تشت زر

 تو از هر جا بتابی آفتاب عالم ‌آرایی

 تو در بالای نی هم آفتاب آسمان استی

 تو زیر خیزران هم بر دو عالم حکم‌فرمایی

به بام آسمان‌ها سرفرازی می‌کند "میثم"

اگر بر دیده‌اش هنگام جان دادن نهی پایی

(غلامرضا سازگار)

الشام الشام الشام ...

شهر شام و ملاء عام و کف و خنده و دشنام و گروهی به لب بام و به رخ ننگ و به کف سنگ و به تن جامۀ گلرنگ گرفتند، ره آل‌ علی تنگ، تو گویی همه دارند سرجنگ، هم‌آواز و هم ‌آهنگ، شده دشمن دادار، پر از کینۀ پیغمبر مختار و علی- حیدرکرار، به آزار دلِ عترت اطهار، همه عید گرفتند به قتل پسر فاطمه آن سیّد ابرار، شده شهر چراغانی و مردم همه در رقص و غزلخوانی و شادی که ببینند سرنیزه سر پاک امام شهدا را ...

درِ دروازۀ ساعات خبر بود، خبر بود که بر نیزه یکی مهر فروزنده و هفتاد قمر بود به روی همه از ضربت سنگ و دم شمشیر اثر بود، چه سرهای غریبی که روان بر رُخشان اشک بصر بود، سر یوسف زهرا، سر عباس دلاور، سر قاسم، سر اکبر، سر عون و سر جعفر، سر عبدالله و اصغر، سر زیبای بنی‌هاشم و انصار، سر مسلم و جون و وهب و عابس و ضرغامه و یحیا و زهیر و دگر انصار که هر سر به سر نیزه همان وجه خدا بود، چو پروانه در اطراف امام شهدا بود به لب داشت همی ذکر خدا را ...

در اطراف، سر خون خدا، خیل رسل یکسره در ولوله بودند زن و مرد، همه گرم کف و هلهله بودند نوامیس خدا یکسره در سلسله بودند، فقط مرد همه آینۀ حسن خدای ازلی بود، غبارش به رخ و چهرۀ او مشعل انوار جلی بود، علی ابن حسین ابن علی بود به گردن عوض شاخۀ گل حلقۀ غل داشت بپا داشت یکی چکمۀ گلگون نه، مگو چکمۀ گلگون و بگو پرده‌ای از خون، ز جراحات غل جامعه و بر سرش از سنگ نشان بود، لبش ذکر خدا داشت و چشمش به رخ یوسف زهرا نگران بود که می‌دید در آن سر، گل رخسار رسول دو سرا را ...

در آن هجمۀ جمعیّت و آن مرحله، گردید روان سهل، به سویش به ادب داد سلامش که در آن سلسله می‌دید بلندای مقامش، الفِ قامت او، دال شده نزد امامش، پس از آن عرض نمود ای گهرِ دُرج ولایت، مه افلاک هدایت، همه عالم به فدایت، منم آن سهل که از زُمرۀ انصار رسولم، که پر از دوستی عترت زهرای بتولم، چه شود گر کنی از لطف قبولم که دل مادرتان، فاطمه، را شاد کنم بر پسر فاطمه امداد کنم، گفت به پاسخ شه ابرار، که ای آمده بر آل علی یار، اگر هست تو را درهم و دینار، بده زود به این کافر غدّار، که بر نیزۀ او هست سر یوسف زهرا شود از دور و بر دخت علی دور، که این قوم ستمکار، تماشا نکنند عمۀ ما را ...

کوچه‌ها بود پر از هجمۀ جمعیّت و وجد و شعف و عشرت و نه بین زنان عفت و مردان شده دور از شرف و غیرت و بر لب همه تبریک، بسی جامۀ نو در بر و لبخندزنان با سر ریحانۀ پیغمبر اسلام رسیدند، به یک کوچه که این کوچه‌ همه قوم یهودند، همه دشمن پیغمبر آل علی و فاطمه بودند در آن لحظه ندا داد، منادی که ایا قوم یهود! آمده هنگامۀ شادی، سر فرزند علی بر سر نی، سنگ ستم دست شما، هر چه توانید، بگویید، بخندید و برقصید، بریزید به فرق سر زینب، همه خاکستر و آرید کنون یاد خود از خیبر و گیرید همه داد خود از حیدر و فرمان ز یزید آمده مأمور به آزار بنی فاطمه کرده است شما را ...

یهودان ستم‌پیشه چو این حکم شنیدند، گروهی به لب بام نشستند و گروهی به سوی کوچه دویدند همه عربده مستانه کشیدند، سر یوسف زهرا به سر نیزه چو دیدند، ره جنگ گرفتند و به اولاد نبی کار بسی تنگ گرفتند، به دل، ننگ گرفتند، به کف چنگ گرفتند، زنان از لب بام آتش و خاکستر و خاشاک فشاندند به دشنام همه آتش بغض جگر خویش نشاندند، «ترانه» عوض «مرثیه» خواندند خدا را بگذارید، بگویم، که یهودیه‌ای از بام نگاهش به سر نور دل فاطمه افتاد که لب‌هاش به هم می‌خورَد و ذکر خدا گوید و بگْرفت یکی سنگ چنان بر لب فرزند رسول دو سرا زد که سر از نیزه بیفتاد زمین، ریخت به هم ارض و سماء را ...

چه بگویم چه شده این‌همه من سنگدل و نوکر بی‌شرم و حیایم چه کنم؟ شعلۀ جان است به نایم عجبا آه که انگار همان پشت در قصر یزیدم، نگهم مانده به ده تن که به یک‌سلسله بستند و همه حرمتشان را بشکستند و بوَد یک سرِ آن سلسله بر بازوی زینب، سر دیگر، گرهش بسته به دست پسر خون خدا، حضرت سجاد، همه چشم گشودند، مگر کودکی از پای بیفتد به سرش از ره بیداد، بریزند و به کعب نی و سیلی بزنندش، نکند کس ز ره مهر بلندش.... چه بگویم؟ چه کنم؟ دست خودم نیست، خدا عفو کند «میثم» افتاده ز پا را ...

(غلامرضا سازگار)

*****************************************

دروازه ساعات ...

از پشت بام بر سرمان سنگ می زنند

بر زخم كهنۀ پرمان سنگ می زنند

وقت نزولِ سوره ی توحید بر لبت

ابلیس ها به باورمان سنگ می زنند

وقتی كه سنگشان به سر نی نمی رسد

سمت سكینه خواهرمان سنگ می زنند

از پای نیزه فاطمه را دور كن پدر

این كورها به مادرمان سنگ می زنند

بغض علی بهانۀ خوبی برایشان

حتی به سوی اصغرمان سنگ می زنند

آن دختری كه با پدرش رفت و دور شد...

در كربلا جهیزیه اش جفت و جور شد

گفتم: كه كاخ مستی تان پایدار نیست

مردم لباس خاكی ما خنده دار نیست

مردان ما به نیزه و در كوچه های شهر

گرداندن زنان حرم افتخار نیست

ای بزدلان! ز بام به ما سنگ می زنید

در دست های بسته ی ما ذوالفقار نیست

در سختی و بلا به خدا تكیه می كنیم

سر می دهیم در ره او، این شعار نیست

خونش به جوش آمده عباس؛ بس كنید

پای سر بریده كه جای قمار نیست

خون گریه می كنی!؟ به تو حق می دهم عمو

دیگر وسط  كشیده شده حرف  آبرو

كار از تمسخر لب یحیی گذشته است

از خیزران بپرس چه بر ما گذشته است

(وحید قاسمی)

*****************************************

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد

و آخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا

ورود به ماه صفر ...

we

شب های درد بی کسی ام را سحر کنم

وقتی به آن جمال جمیلت نظر کنم

ماه صفر رسیده و آقا نیامدی

این ماه را چگونه بدون تو سر کنم؟!

دارم ز داغ دوری تو پیر می شوم

وقتش شده به سوی تو آقا سفر کنم

قربان شال مشکی ات ای صاحبِ عزا

از این همه مصیبت تو دیده، تر کنم

کی می شود که ای همۀ آرزوی من

با دست تو لباس عزا را به بر کنم؟

هر روضه ای که می شنوم آه می کشم

بی تو میان روضه چه خاکی به سر کنم؟

از بس که از نگاه تو خونابه می چکد

من هم روان ز دیده ام اشکِ جگر کنم

این اشک ها به زخم تو مرهم نمی شود

باید که فکر داروی زخم دگر کنم

آقا اجازه هست کمی روضه خوان شوم

یعنی که ناله های تو را بیشتر کنم ...؟

بزم شراب رفتن زینب روا نبود

از داغ عمّۀ تو رُخم پر اثر کنم

(محمد فردوسی)

**********************************************

ماه صفر
در نامگذاري اين ماه، دو وجه ذكر كرده‏اند:
1. از «صُفْرَة (زردی)» گرفته شده؛ زيرا زمان انتخاب نام، مقارن فصل پاييز و زردي برگ درختان بوده است.
2.از «صِفْر (خالی)» گرفته شده؛ زيرا مردم پس از پايان ماه‏هاي حرام، رهسپار جنگ میشدند و شهرها خالی میشد.
اين ماه، معروف به شومی و بدشگونی است. از پيامبر اكرم (ص) درباره ماه صفر، چنين نقل شده است:
هر كس خبر تمام شدن اين ماه را به من دهد، بشارت بهشت را به او ميدهم.
لذا در اين ماه، به دادن صدقه اهتمام بيشتري شود و براي ايمنی از بلاها، دعای زير هر روز ده مرتبه خوانده شود:

يا شَديدَ الْقُوي‏ وَيا شَديدَ الْمِحالِ يا عَزيزُ يا عَزيزُ يا عَزيزُ ذَلَّتْ بِعَظَمَتِكَ جَميعُ خَلْقِكَ فَاكْفِني‏ شَرَّ خَلْقِكَ يا مُحْسِنُ يا مُجْمِلُ يا مُنْعِمُ يا مُفْضِلُ يا لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ سُبْحانَكَ اِنّي‏ كُنْتُ مِنَ الظَّالِمينَ فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَنَجَّيْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَكَذلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنينَ وَصَلَّي اللَّهُ عَلي‏ مُحَمَّدٍ وَ الِهِ‏ الطَّيِّبينَ الطَّاهِرينَ.

اي سخت نيرو، و اي سختگير، اي عزيز، اي عزيز، اي عزيز، خوارند از بزرگي‏ات همه خلقت. پس كفايت كن از من شرّ خلق خودت را، اي احسان بخش، اي نيكوكار، اي نعمت بخش، اي عطا دِه، اي كه معبودي جز تو نيست، منزّهي تو، به راستي من از ظالمانم. اجابت كرديم برايش و نجاتش داديم از غمّ و همچنين نجات دهيم مؤمنان را، و رحمت كند خدا بر محمّد و آل پاك و پاكيزه‏اش.

حوادث تاریخی فراوانی در ماه صفر رخ داده است که به برخی از آنها اشاره می‌شود:

اول صفر : وارد كردن سر مطهر امام حسين عليه السلام به شام ، ورود اهل بيت عليهم السلام به شام ، شهادت زيد بن علي بن الحسين عليهم السلام (به روايتي)، آغاز جنگ صفين (بنا بر روايتي)

دوم صفر : مجلس يزيد لعنت‌الله عليه بنا بر نقلي، شهادت زيد بن علي بن الحسين عليهم السلام ( به روايت ديگر)

سوم صفر : ولادت حضرت امام محمد باقر علیه السلام ۵۷ هجری قمری به روایتی.

چهارم صفر  : وفات آيت‌الله محمد علي شاه آبادي (1369 هجري)

پنجم صفر  : شهادت حضرت رقيه سلام الله عليها و لعنة‌الله علي قاتليها، 61 هجري.

ششم صفر  : صدور توقيع امام عصر ارواحنا لتراب مقدمه الفداء به حسين بن روح.

هفتم صفر  : ولادت امام موسی کاظم علیه السلام ۱۲۸ هجری قمری، شهادت امام حسن مجتبي عليه السلام بنابر نقل بحار، وفات آيت‌الله العظمي مرعشي نجفي 1411 قمري.

هشتم صفر : وفات حضرت سلمان فارسي (سلمان محمّدي ) رضي‌الله عنه 35 هجري قمري

نهم صفر  : شهادت عمار ياسر رضي‌الله عنه در جنگ صفين 37 هجري، شروع جنگ نهروان 38 هجري قمري.

دوازدهم صفر  : وفات هارون برادر حضرت موسي عليهماالسلام.

سيزدهم صفر  : اختيار حكمين در صفين و حيله عمروعاص.

چهاردهم صفر  : شهادت محمدبن ابوبكر به دست عمروعاص (بنابر روايتي)

شانزدهم صفر  : شهادت آيت‌الله سيد حسن اصفهاني فرزند آيت‌الله سيد ابوالحسن اصفهاني 1349 قمري.

هجدهم صفر  :شهادت اویس قرنی در جنگ صفین ۳۷ هجری قمری.

بيستم صفر : اربعين حسينی

بيست و دوم صفر  : صدور توقيع شريف امام عصر ارواحنا لتراب مقدمه الفداء براي مرحوم شيخ مفيد اعلي الله مقامه 420 قمري.

بيست و سوم صفر  : پي كردن ناقه حضرت صالح نبي عليه السلام توسط قومش - گرفتار شدن حضرت يونس عليه السلام در شكم ماهي.

بيست و چهارم صفر  : شدّت يافتن بيماري حضرت رسول اعظم صلي الله عليه و آله و سلّم.

بيست و پنجم صفر  : دوات طلبيدن پيامبر اعظم صلي الله عليه و آله و سلّم براي نوشتن وصيّت نامه و منع عمر (لعنة الله علیه) از اين كار.

بيست و ششم صفر : دستور پيامبر اكرم صلّي الله عليه و آله و سلم به لشكر اسامه جهت آماده شدن در جنگ با روميان( بنابر نقل واقدي 11 هجري) ، سالروز انقراض حكومت امويان.

بيست و هشتم صفر  : رحلت جانسوز رحمة للعالمین پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در روز دوشنبه ۲۸ صفر سال ۱۱ هجری قمری، شهادت مظلومانه سبط اکبر امام حسن مجتبی علیه السلام سال ۵۰ هجری قمری

(سي ام / بیست و نهم ) صفر  : شهادت امام رضا علیه السلام سال ۲۰۳ هجری قمری.

 

منابع:

هدایة الانام الی وقایع الایام، محدث قمی، ص 63

مفاتیح الجنان، ص 532

المراقبات، جواد الملكی التبريزی