فجر سی و سه ...

 

برخيز، که فجر انقلاب است امروز
بيگانه صفت، خانه خراب است امروز
هر توطئه و نقشه که دشمن بکشد
از لطف خدا، نقش بر آب است امروز

فجر است و سپیده حلقه بر در زده است
روز آمده. تاج لاله بر سر زده است
با آمدن امام در کشور ما
خورشید حقیقت از افق سر زده است

«والفجر» که سوگند خداي ازلي است
روشنگر حقی ست که با «آل‌علی» است
اين سوره به گفته امام صادق
مشهور به سوره «حسين ‌بن ‌علی» است

شب رفت و سرود فجر آهنگین است
از خون شهید فجر ما رنگین است
این ملت قهرمان و آگاه و رشید
ثابت قدم است و قاطع و سنگین است

شب طی شد و روز روشن از راه رسيد
خورشيد اميد شرق، از غرب دميد
عيسای زمان، راز زمين، «روح خدا»
در کالبد مرده، دمی تازه دميد


اين نهضت حق، که خلق ما برپا کرد
نه شرقی ‌و غربی است، نه سرخ است و نه زرد
در وسعت و عمق و شور و يکپارچگی
زيباتر از اين نمی ‌توان پيدا کرد


جان‌هاي جهانيان به لب آمده است
جان در پی حق، داوطلب آمده است
جمهوري اسلامی ما در اين قرن
فجری است که در ظلمت شب آمده است

بر ملت تازه رَسته از دام و کمند
آن بردگی گذشته، يا رب مپسند
اين در که به‌ روی ما گشودي از مهر
بار دگر از قهر، خدايا تو مبند

(جواد محدثی)

این انقلاب از برکت پیر خمین است

در امتداد نهضت پاک حسین است

شرط حیات طیبه حب ولی ست

مولای ما خورشیدی از نسل علی ست

روشن شده چشمان ما از نور ایمان

با لطف حق با جانفشانی شهیدان

****

بال عروج ماست اخلاص و بصیرت

در امتداد لحظه سرخ شهادت

شور شهادت تا همیشه در سر ماست

این جان ناقابل فدای رهبر ماست

اینجا دیار شیر مردانی غیور است

در سرزمین ما دو چشم فتنه کور است

****

این روزها حال و هوایش جمکرانی است

دلهای عاشورائیان صاحب زمانی است

ما وارثان نهضت کرب و بلائیم

چشم انتظار رجعت خون خدائیم

می آید از سمت سپیده آفتابی

با ذوالفقار حیدری اش بوترابی

(یوسف رحیمی)

شیخ الائمه ...

رسانده ام به حضور تو قلب عاشق را

دل رها شده از محنت خلایق را

دلی که پر زده تا آستان احسانت

که غرق نور اجابت کنی دقایق را

بر این کویر ترک خورده‌ی دلِ خسته

ببار جرعه ای از کوثر حقایق را

مرید صبح نگاه تو می برد از یاد

مگر ترنم «قال الامامُ صادق» را؟

نگاه لطف تو آقا به دل بها داده

و با رضای تو دارم رضای خالق را

تویی که ضامن صبح سعادتم هستی

تویی که روشنی هر عبادتم هستی

پر از شمیم بهشت است منبرت آقا

به برکت نفحات معطرت آقا

هنوز عطر ملیح محمدی دارد

گُلِ دمیده ز لب های أطهرت آقا

شبیه حضرت خاتم مدینة العلمی

شنیدنی ست کرامات محضرت آقا

و دیده ایم به وقت جهاد اندیشه

هزار مرتبه ما فتح خیبرت آقا

چهار هزار حکیم و فقیه و دانشمند

رهین مکتب اندیشه گسترت آقا

نگاه روشنت آقا ستاره پرور بود

شکوه بی بدل تو زُراره پرور بود  

تو آمدی و جهان غرق در خِرَد می شد

دلیل ها همه با عشق مستند می شد

تو آمدی پر و بالی دهی به دل هامان

به پای درس تو هفت آسمان رصد می شد

خوشا به حال دلی که عروج را فهمید

مسیر روشن تو از بهشت رد می شد

میان آن همه شاگرد شد سعادتمند

کسی که مذهب عشق تو را بَلَد می شد

نفس زدی و جهان را حیات بخشیدی

تجلیات الهی الی الابد می شد

جهان نشسته سر سفره‌ی روایاتت

شهود می چکد از جلوه زار میقاتت

سر ارادت ما و غبار صحن بقیع

همان حریم بهشتی همان بهشت بدیع

همان دیار الهی که از نسیم خوشش

شده ست شهر مدینه پر از شمیم ربیع

«و یطعمون علی حبّه ...» نمایان است

کرانه های کرامت چه بی کران و وسیع

گدائی حرمت اعتبار هر عاشق

امید ماست توسل در این سرای رفیع

چه غم ز غربت دنیا و حسرت عقبا

نگاه روشنتان تا برای ماست شفیع

کلید معرفت این جا ارادت و عشق است

سر ارادت ما و غبار صحن بقیع

مگیر از دل من یارب این سعادت را

گدائی حرم اهل بیت عصمت را

غبار مقدم تو عطر آشنا دارد

برای دیده ام اعجاز کیمیا دارد

گدای خانه به دوش توام قبولم کن

گدای تو به جز این آستان کجا دارد؟

دگر چه جای گلایه ز فقر می ماند

کسی که در دو جهان، مهربان! تو را دارد

دل شکسته‌ی من حرف های ناگفته

دل شکسته‌ی من شوق التجا دارد

کسی که بوده تمام وجودش از جودت

در آستانه ات امشب دو خط دعا دارد

همیشه آرزوی پر زدن به سوی بقیع

همیشه حسرت دیدار کربلا دارد

چه می شود همه‌ی عمر با شما باشم

غبار صحن تو و صحن کربلا باشم

(یوسف رحیمی)

اولین و آخرین نبی ...

وقتی کنار اسم خودت "لا" گذاشتی

قبلش هزار مرتبه "الّا" گذاشتی

هر چیز را به غیر خودت نفی کرده ای

خود را یکی نمودی و تنها گذاشتی

اول خودت برای خودت جلوه کردی و...

.....خود را برای خود به تماشا گذاشتی

نوری شبیه نور خودت آفریدی و

در او شکوه ذات خودت را گذاشتی

حمد تو را که خواند تو گفتی که احمدی

به به! چه خوب اسم مسمّی گذاشتی

نوری از آفتاب جدا کردی و سپس

یک ماه آفریدی و آنجا گذاشتی

تسبیح گفت ماه برای تو و تو هم

او را علی صدا زدی و اما گذاشتی

چندین هزار سال بگذرد از طفل عاشقی

تا اینکه عشق را تو به اجرا گذاشتی

یعنی که عشق، عشق علی و محمد است

یعنی برای عشق دو لیلا گذاشتی

اما دو عشق، ریشه و مصدر نداشتند

پس روی عشق مصدر و مبنا گذاشتی

مبنای عشق چیست به جز عشق فاطمه

پس عشق را تو حضرت زهرا گذاشتی

اینگونه است خلقت عالم شروع شد

خلقت از این سه نور معظم شروع شد

باید برای فاطمه منبر بیاورند

تا مدحتی برای پیمبر بیاورند

زهرا اگر چه مادر پیغمبر خداست

باید نبی شناس از او در بیاورند

خیر کثیر هدیه به پیغمبر است و بس

تنها برای اوست چو کوثر بیاورند

در واقع اولین نبی و آخرین نبی است

فرقی نداشت اول و آخر بیاورند

پیغمبران کبوتر نامه بَرَش شذند

تا در هوای او همه پَر در بیاورند

او آفتاب بود اگر سایه ای نداشت

او با خدا یکی شد و همسایه ای نداشت  

گلدسته های عرش به نام محمد است

تنها خدای عرش امام محمد است

آنقدر دلرباست که بال فرشته ها

همواره صید دائم دام محمد است

از او طلب نموده ای اصلا تو جام مِی

ذکر علی علی می جام محمد است

این را خود علی به همه عاشقانه گفت

که مرتضی عبید و غلام محمد است

حوریه چیست؟ جز گل لبخند روی او

باغ بهشت چیست؟ سلام محمد است

باید در آینه به جمالش نگاه کرد

باید علی شناس شد و رو به ماه کرد

خُلق عظیم توست دل ما را اسیر کرد

دست کریم تو دل ما را فقیر کرد

این عطر خُلق و خوی صمیمانه تو بود

دین را برای مردم ما دلپذیر کرد

گرسنه های طمع را میان شهر

این زندگی ساده تو سیرِ سیر کرد

تا اینکه ما به خوف و رجا بنده اش شویم

حق هم تو را رسول بشیر و نذیر کرد

آن سجده های ابری و بارانی شما

سجاده را به گریه درآورد و پیر کرد

ما را به سجده های خودت رنگ و بو بده

بر جانماز هر شب ما آبرو بده

یک شب ظهور کن تو به غار حرای من

یعنی بخوان دعا ز چشمت برای من

من آخر الزمانی ام آقا شروع کن

ایمان بریز روی من از ابتدای من

بر نفس پاک تو که همان حیدر است و بس

فریاد می زنم که تویی مرتضای من

این روزها مدینه پر از دود و آتش است

شهر مدینه ات شده کرب و بلای من

هم در شکست، هم کمر شاخه های یاس

برچیده شد به نوبهار گل و غنچه های یاس

(رحمان نوازنی)

اِنَّ اللهَ وَ ملائکَتَهُ یُصَلُّونَ على النّبىَّ

یا ایّها الّذین آمنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلَّمُوا تسلیماً

خدا و فرشتگان بر پیامبر درود میفرستند

اى کسانى که ایمان آورده‏اید

بر او درود فرستید و سلام گوئید

و کاملاً تسلیم (فرمان او) باشید

اگر شخصى بر من صلوات بفرستد و پس از آن بر اهل‌بیت من نیز صلوات فرستد، درهاى آسمان براى او گشوده شده و فرشتگان هفتاد صلوات براى او مى‏فرستند و این عمل باعث ریختن گناهان مى‏شود.

حضرت محمد صلی الله علیه و آله

خاک پای توام یا ابوتراب ...

ذكر ابوتراب عجب مستی آور است

این نام پیرِ میكده ی حوض كوثر است

 اصلاً هراس و باك نداریم از حساب

 محشر، كلید باغ جنان، دست حیدر است

 رحمت به مادرم، كه مرا مجلس تو بُرد

 این شوقِ نوكری، اثر شیر مادر است

 اول كسی كه وارد فردوس می شود

 از صنف نوكران علی دوست، قنبر است

 حبل المتین حیدریون در پل صراط

 نخهایِ سبز چادر زهرایِ اطهر است

 هر كس ز غربت حسنش گریه كرده است

 خندان ترینِ مردمِ صحرایِ محشر است

 فردا تمام اهل زمین تشنه اند و ما

 لب هایمانِ ز باده ی آل عبا تر است

 راهی برای شیعه ی تو تا بهشت نیست

 «تا كشتی نجات حسینی شناور است»

 سینه كبودها، چقدر بُرد كرده اید!!!

 باغ بهشتِ سینه زنان با صفاتر است

 محشر تمام سینه زنان گردِ زینب اند

 آن روزِ داغ، چادر او سایه گستر است

 مانند باد می گذریم از پل صراط

 تا رویِ دست فاطمه قنداقِ اصغر است

(وحید قاسمی)

یوسف گمگشته ...

زلفت اگر نبود، نسیم سحر نبود

گمراه می شدیم نگاهت اگر نبود

مِهر شما به داد تمنای ما رسید

ورنه پل صراط، چنین بی خطر نبود

تعداد بی نظیریِ تان روی این زمین

از چهارده نفر به خدا بیشتر نبود

پیراهن، اشتیاق نسیمانه ای نداشت

تا چشم های حضرت یعقوب تر نبود

بی تو چه گویمت که در این خاک سرزمین

صدها درخت بود ولیکن، ثمر نبود

ای آخرین بهار چرا دیر کرده ای!؟

ای مرد با وقار چرا دیر کرده ای!؟

این جشن ها برای تو تشکیل می شود

این اشک ها برای تو تنزیل می شود

رفتی، برای آمدنت گریه می کنم

چشمانمان به آینه تبدیل می شود

بوی خزان گرفته ی پاییز می دهد

سالی که بی نگاه تو تحویل می شود

ایمان ما که اکثراً از ریشه ناقص است

با خطبه های توست که تکمیل می شود

تقویم را ورق بزن و انتخاب کن

این جمعه ها برای تو تعطیل می شود

ای آخرین بهار چرا دیر کرده ای!؟

ای مرد با وقار چرا دیر کرده ای!؟

ای آخرین توسل خورشید بام ها

ای نام تو ادامه ی نام امام ها

می خواستم بخوانمت اما نمی شود

لکنت گرفته اند زبان کلام ها

ما آن سلام اول ادعیه ی توییم

چشم انتظار صبحِ جواب سلام ها

آقا چگونه دست توسل نیاوریم

وقتی گدا به چشم تو دارد مقام ها!

از جا نماز رو به خدا و بهشتی ات

عطری بیاورید برای مشام ها

ای آخرین بهار چرا دیر کرده ای!؟

ای مرد با وقار چرا دیر کرده ای!؟

آقا بیا که میوه ی ما کال می شود

جبریل مان بدون پر و بال می شود

در آسمان و در شب شعر خدا هنوز

قافیه های چشم تو دنبال می شود

یعنی تو آمدی و همه گرم دیدنند

وقتی کنار پنجره جنجال می شود

روز ظهور نوبت پرواز می رسد

روز ظهور بال همه بال می شود

بیش از تمام بال و پر یا کریم ها

دست کبودِ فاطمه خوشحال می شود

ای آخرین بهار چرا دیر کرده ای!؟

ای مرد با وقار چرا دیر کرده ای!؟

(علی اکبر لطیفیان)

أبا الموعود ...

عزیز فاطمه ای مهربان بی همتا

دوباره سائلی آمد، درِ حرم بگشا

نشان خانه تان را ز هر که پرسیدم

- نشان سیدی از خانواده ی زهرا -

به گریه مردم عابر جواب می دادند

برو به کوچه ی رحمت، محله ی طاها

کسی به داد دل من نمی رسد جز تو

بگیر دست مرا خورده ام زمین آقا

اگر اجازه دهی داخل حرم بشوم

کنار سفره ی فضلت نشینم ای مولا

بزرگ زاده چه مهمان نواز و خون گرمی

گذاشتی دهنم زود لقمه ی خود را

مگر سرای تو دارالنعیم عشاق است؟

هزار لیلی و مجنون نشسته اند این جا

امام عسگری ای تکیه گاه امروزم

رها نمی کنمت تا قیامت فردا

دعا کنید که همسایه ی شما باشم

جوار چشمه ی تسنیم جنت الاعلی

اگر بهشت بیایم، بدان که بنشینم

به زیر سایه ی مهرت، نه سایه ی طوبی

هوای سامره دارد دل هوایی من

بده برات سفر -جان مادرت زهرا-

برای کرببلا خرجی سفر بدهید

به حق چادر خاکی زینب کبری

مدینه گر بروم تا سحر دعا خوانم

برای مهدی تان زیر گنبد خضرا

یگانه غایت خلقت وجود مادر توست

کجاست مرقد او؟ خاک بر سر دنیا

شنیده ام که غروب مدینه دلگیر است

شبیه حال و هوای غروب عاشورا

شنیده ام که نباید ز مشک حرفی زد

به خاطر دل پر درد مادر سقا

(وحید قاسمی)

از ما زمینیان به شما آسمان سلام

مولای دلشکسته امام زمان سلام

این روزها هزار و دو چندان شکسته ای

حالا کجای روضه بابا نشسته ای

رخت سیاه داغ پدر کرده ای تنت

قربان ریشه های نخ شال گردنت

آماده می کنی کفن و تربت و لحد

مرد سیاه پوش، خدا صبرتان دهد

گویا دوباره بی کس  و بی یار وخسته ای

این روزها کنار دو بستر نشسته ای

انگار غصه دار جراحات سینه ای

گاهی به سامرایی و گاهی مدینه ای

یک بار فکر زهر و دل پر شراره ای

یک بار فکر واقعه گوشواره ای

با این که بر سرِ پدرِ دیده بسته ای

اما به یاد مادر پهلو شکسته ای

آن مادری که بال و پرش درد می کند

هم کتف و شانه هم کمرش درد می کند

هم بین خانه گفت و شنودش اشاره شد

هم آسمان روسریش پر ستاره شد

دو ماه و نیم کار حسن مو شکافی و

دو ماه و نیم بازوی مادر غلافی و ...

(علی زمانیان)

از روضه های ماه صفر تا جدا شدی

با روضه های زهر کمی آشنا شدی

این ها برای کشتن تو نقشه می کشند

از لحظه ای که وارد این سامرا شدی

اهل مدینه ای چقَدَر راه آمدی

اما اسیر «معتمد» بی حیا شدی

کم حرص این جماعت گمراه را بخور

تو برکتی که شامل همسایه ها شدی

آقا عجیب لرزه به دستت فتاده است

حالا شبیه فاطمه مشگل گشا شدی

با تشنگی لحظه ی آخر بدون شک

با پای دل روانه ی کرببلا شدی

رفتی غروب روز دهم٬ سال شصت و یک

گریه کن تمامی آن صحنه ها شدی

گفتی منم شبیه خودت تشنه ام حسین

همسایه ی غریبی خون خدا شدی...

(عبدالحسین مخلص آبادی)

وداع ...

 

فصل عزا و اشک دمادم تمام شد

باز این چه شورش است و چه ماتم تمام شد

پیراهن سیاه دلم گریه می کند

من زنده ام به گریه بر او، غم تمام شد

در این دو ماه چشم من از باده خیس بود

فصل عزای عالم و آدم تمام شد

امسال هم بهار دل ما دو ماه بود

دیگر بهار بیرق و پرچم تمام شد

دیشب دلم گرفت، غرورم شکسته شد

پرچم که رفت بارش نم نم تمام شد

یادش بخیر روز دهم ناله ها زدیم

دیشب به بعد خاطره هایم تمام شد

یادم نمی رود دل خون سه ساله را

سیلی که خورد گفت: سه سالم تمام شد

وقتی کتیبه های دلم جمع می شوند

یعنی زمان عفو گناهم تمام شد

در پستوی دلم همه را جمع می کنم

مشکی در آورید صفر هم تمام شد

(مهدی نظری)

اندازه دو ماه عزا غم گرفته ام

چشمم گواه این دل ماتم گرفته ام

پیراهن سیاه تنم را شب فراق

بر سینه ام نهاده و محکم گرفته ام

صاحب عزا بیا که سراغ تو را دو ماه

با قطره های جاری اشکم گرفته ام

یک روز مثل چشم تو خون گریه می کند

این دیده های ابری شبنم گرفته ام

هر روز پا به پای تو در بین روضه ها

با نوحه خوان هیئتمان دم گرفته ام

تا فاطمیه دست دلم را رها مکن

من با غم تو انس دمادم گرفته ام

امشب بیا و کرب و بلای مرا بده

دست دخیل بر نخ پرچم گرفته ام

این عطر کربلاست که از مشهد الرضاست

امشب دوباره شور محرم گرفته ام

(محمد بیابانی)

من با لباس مشکی تان خو گرفته ام

از طینت پلید خودم رو گرفته ام

با قایق شکسته ی اشک دو دیده ام

بر ساحل عزای تو پهلو گرفته ام

بهر غبار روبی فرش عزایتان

در این دو ماه از مژه جارو گرفته ام

از صحن روضه های پر از عطر سیب تان

شکر خدا حسین کمی بو گرفته ام

هر سال مزد نوکریم آخر صفر

از دست سبز ضامن آهو گرفته ام

(وحید قاسمی)

قبله ی هفتم ...

از آسمان شبت یک ستاره می خواهم

برای درد دلم راه چاره می خواهم

میان خمره ی چشمت شراب نوشیدم

از آن شراب نداری؟... دوباره می خواهم

سر دو ابروی تو این دلم مردد شد

برای این دو دلی استخاره می خواهم

اگر که گوشه کنار دل شما جا هست

فقط کمی ز دلت را اجاره می خواهم

ببین که بار گناهم خمیده ام کرده

برای آدمیت یک اشاره می خواهم

میان راه زیارت مرا بکش آقا

به خاطرت سفر نیمه کاره می خواهم

دوباره قصه ی این ماجرای تکراری

دوباره قصه ی شاه و گدای تکراری

به لطف مظهر غربت دلم کجا رفته؟

کنار پنجره فولاد ٬خسته وا رفته

دلم به شوق زیارت هزار تکٌه شده

به صحن های حریمت جدا جدا رفته

کنار پنجره فولاد و موج بیماران

و یاد طفل مریضی که در کما رفته

و این دلی که به شوق زیارت ارباب

از این مسیر خدایی به کربلا رفته

شب زیارتی انگار مثل "ابن شبیب"

دلم شبیه سری روی نیزه ها رفته

دوباره روضه ی "الشمر"...خنجر کهنه

که روضه خواندن ما به امام رضا رفته...

(عبدالحسین مخلص آبادی)

 

رسید تا فلکه آب و روبروی حرم

گذاشت دست به سینه : سلام سوی حرم

لب زمین دو چشمش دوباره باران خورد

در آستانه دریا گرفت بوی حرم

گذاشت صورت خود را به صورت یک در

نفس کشید و نفس شد به رنگ و روی حرم

تمام حس عطش را به کاسه ها نوشید

و پر شد از تب و تاب لب سبوی حرم

در آن طرف پدری که خمیده با گریه

گره زده پسرش را به آبروی حرم

چقدر قطره به دریا رسیدنش زیباست

چقدر زمزمه جاری شده به جوی حرم

در ازدحام توسل ز چشم من گم شد

ضریح بود و هزاران دعای توی حرم

شکست بین نماز زیارت آقا

شکست و ریخت قنوتش به گفتگوی حرم

***

شفا گرفته مریضی ... زدند نقاره

صدای معجزه پیدا شد از گلوی حرم

***

گذاشت دست به سینه ، عقب عقب برگشت

رسید تا فلکه آب و روبروی حرم

شمس الشموس ...

نام تو را بردم زمستانم بهارى شد

در خشکسالى دلم صد چشمه جارى شد

بعد از زمانى که گدایى تو را کردم

دار و ندار من عجب دار و ندارى شد

گفتند جاى توست، دل را شستشو کردم

پس مى‏شود از خادمان افتخارى شد

مى‏خواستند از هر طرف تو جلوه‏گر باشى

این گونه شد، دور حرم آئینه کارى شد

گاهى اسیرى لذّت آهو شدن دارد

بیچاره آن که از نگاه تو فرارى شد

گَرد ضریحت با من و گَرد دلم با تو

بى تو دوباره این دلم گرد و غبارى شد

من سائل بى چیزِ اطرافِ حرم هستم

من سالهای سال، دنبال کَرم بودم 

انگور سرخى، سبز کرده دست و پایت را

تغییر داده حالت حال و هوایت را

اى خاکِ عالم بر سرم – حالا که مى‏آیى

از چه کشیدى بر سر و رویت عبایت را

تو سعى خود را مى‏کنى و باز مى‏افتى

این زهر خیلى ناتوان کرده است پایت را

وقت زمین خوردن صدا در کوچه مى‏پیچد

آرى شنیدند آسمانى‏ها صدایت را

وقتى لبت خشکید و چشمت ناتوان‏تر شد

در حجره‏ى در بسته دیدى کربلایت را

در حجره‏اى افتاده‏اى و تشنگى دارى

تو کربلاى دیگر در حال تکرارى

قسمت نشد خواهر کنار پیکرت باشد

بد شد، نشد امروز بالاى سرت باشد

بد جور دارى روى خاک از درد مى‏پیچى

اى واى اگر امروز روزِ آخرت باشد

حیف از سر تو نیست روی خاک افتاده؟!

باید سرت الآن به دست خواهرت باشد

حالا غریبى را ببین دنبال تابوتت

دختر ندارى لااقل دربدرت باشد

وقتى شروع روضه‏هاى ما بیان توست

خوب است پایانش، بیان دیگرت باشد

یابن شبیب آیا شهید بى کفن دیدى؟

در لابلاى نیزه، پاره‏پاره تن دیدى؟

(علی اکبر لطیفیان)

  

انگور می خرند پذیرایی ات کنند

مهمان جشن شوم یهودایی ات کنند

شکر خدا که بر بدنت دشنه ای نخورد

قسمت نبود حضرت یحیایی ات کنند

این اشک شوق ماست که شکر خدا نشد

نیزه سوار زخمی صحرایی ات کنند

گل ریختند روی تنت ای غریب طوس

تا در نگاه شهر تماشایی ات کنند

بخشیده اند مهریه شان را زنان شهر

تا گریه بر غریبی و تنهایی ات کنند

(وحید قاسمی)

پنجاه و هشت روز ...

پنجاه و هشت روز فقط صبر کرده ام

تا بهترین می علوی گردد این عنب

پنجاه و هشت روز به نخل وجود خود

آب از سرشک دادم و بر داد یک رطب

پنجاه و هشت روز فقط گفته ام حسین

تا  امشب از دلم حسن آید به روی لب

پنجاه و هشت روز به یا زینبم  گذشت

یک شب به یا حسن شده مثل هزار شب

پنجاه و هشت روز دلم صحن کربلا

امشب میان خاک بقیعم به تاب و تب

پنجاه و هشت روز بلای حسین و دل

حبّ حسن بلا و دلم غرق مستحب

صلح حسن قیامت صد کربلا کند

زهرا برای گریه کنانش دعا کند

عاشورای حسن ...

حَسن شدی که غریبی همیشه ناب بماند

ردِ دو دست ابالفضل روی آب بماند

حسن شدی که سوال غریب کیست در عالم

میان کوچه و گودال بی جواب بماند

حسین نیز غریب است اگر شبیه برادر

ولی بناست بقیع حسن خراب بماند

کمی ز غصه ی تو رخنه کرده است به بیرون

تفاوت زن چون "جعده" و "رباب" بماند

به احترام حسینِ سه روز مانده به گودال

بناست زائر تو زیر آفتاب بماند

(مهدی رحیمی)

چکید اشک دو چشمم به روی عکس بقیع

دوباره حال و هوای زیارتی دارم

به این گدای شکسته هنوز امیدی هست

دلم خوش است شه با کرامتی دارم

وااااااااااااای حســــــن

 فرشته های خدا نوحه خوان این غربت

به گوش می رسد امشب صدای مادر تو

برای حُسن ختام دو ماه سینه زنی

نشسته حضرت جبریل پای بستر تو

وااااااااااااای حســــــن

  برای عرض عیادت رسیده ام آقا

سلام حضرت آقای با کرامت ها

تو از تصور من هم شکسته تر هستی

چه ساده می شکند در مدینه حُرمت ها

وااااااااااااای حســــــن

  سلام لنگر هفت آسمان٬ امام خدا

پس از علی تو بر این شهر سرد تابیدی

چهل بهار پس از کوچه زندگی کردی

تو داغ مادر قامت خمیده را دیدی

وااااااااااااای حســــــن

  تو طفل بودی و حتی گمان نمی کردی

میان کوچه کسی هتک حرمتی بکند

به مادری که خداوند کوثرش خوانده

کسی لگد بزند یا جسارتی بکند

وااااااااااااای حســــــن

  به قصد خانه از این کوچه ها گذر کردید

ولی چه حیف که مادر به مقصدت نرسید

چو دست های بزرگش به قصد سیلی رفت

"پریدی از سر جایت ولی قدت نرسید"

وااااااااااااای حســــــن

  ز روی پوشیه زد تازه این چنین شده است

چه خوب شد که تو آن جا مراقبش بودی

چو برق از سر مادر پرید و می افتاد

چه خوب مثل عصایی مراقبش بودی

وااااااااااااای حســــــن

هنوز لحظه ی رفتن میان کوچه ی تنگ

تو با تمام تصاویر دردسر داری

نگاه کردم و دیدم نوشته یا زهرا

به روی لخته ی خونی که از جگر داری

(عبدالحسین مخلص آبادی)

کریم آل عبا ...

الا قبله عالم / تمام کس و کارم/ الا نور دل حضرت خاتم / الا توبه ی آدم / الا سید نوح و نبی و عیسی و مریم / الا ای صفرت موجب سُکنای محرم / الا حضرت دلبر که دلم را تو ربودی / الا حضرت ساقی که مرا مست نمودی / جهان خیمه لطفست و تو بر خیمه عمودی / تو آن حضرت لطف و کَرَم و رأفت و جودی / که بر خیل گدایان درت راه گشودی / از آن روز / از آن حالت مرموز / که با آن دل پر سوز / که تنها / میان غم دنیا / دل خسته ی من بود و تو بودی / به روی دلم آغوش گشودی...

شد از فیض تو غوغا / ز چشمان تو دیدم / فتحاً لک فتحاً و مبینا / به نام تو گشودم لب و دیدم که چه ها شد / چه شوری به دل زار به پا شد / نوایی / صدایی / ز حلقوم خدایی / مرا سوی خودش خواند / دلم ماند / تپش دار / شده مست ز شوق نگه یار / چه حالیست ورا لحظه ی دیدار / به روی تو گشودم دل و دیدم که چه ها شد / ز یک نیم نگاه نمکینت / در میکده وا شد / همه درد، همه غم / ز شوق نگه یار دوا شد / ز لطفت دل حسرت زده ام عرش خدا شد / صفا شد / ز سودای دو عالم / دل مست رها شد / همه صلح و صفا شد / دلم نوحه گر خون خدا شد ...

زمین مست / زمان مست / خُم باده دمان مست / به حلقه ی همه مستان / جهان مست / دل از شوق حضورت بشر از دست / از آن باده چشیدم / دگر جام و می و باده و میخانه ندیدم / به تن جامه ی صد وصله دریدم / هزار عربده از عشق کشیدم / که از خویش / به یُمن نمی از باده ی دصل تو رهیدم ...

از آن روز / که عشقت / که شوقت / که نامت / شده ورد شب و روزِ غلامت / از آن لحظه شدم کفتر بامت / خرابم / ببین دیده ی پر آب/ نشستم سر راهت / که شاید گذرت افتد از این راه و دهم مست سلامت / دهی خنده کنان باز جوابم / حسن دار و ندار منی ای قبله ی عالم / ز شوقت نرود چشم به خوابی / که شاید / ببینم رخ ماه تو به خوابم / حسن دار و ندار منی ای شاه دو عالم

ز تو بر پاست مُحرم / الا توبه آدم / الا نور دل حضرت خاتم / به ملک دل من جز تو شهی نیست / مهی نیست / رهی نیست / کریما / عظیما / رحیما / بزن خنجر خون ریز / بریز از دل من خون / نما دشت ز خون دل این غم زده هامون / به خون گر بکُشد شاه غلامی / به پایش گنهی نیست ...

ز شوق تو طربناک

بخوانم

بر این درگه پر فیض بمانم

حسن دار و ندار منی ای قبله ی عالم

(حامد اهور)

خدا کند که دروغی بزرگ باشد این

من اعتماد ندارم به حرف طالع بین

نشسته اند کمان های بیوه آماده

گرفته اند کمین تیرهای چله نشین

دوباره کوچه دوباره کسی ز اهل کساء

دوباره فتنه ی شیطان دوباره غصب زمین

و باز شد دهن یاوه ای و حرفی زد

و پخش شد همه جا بوی غُدّه ای چرکین

و این هم از برکات حضور یک زن بود

زنی که شوهر خود را نمیکند تمکین

جنازه نیست، نمرده است، زنده است، چرا؟

برای این که امام است و بس، برای همین

برای این که نفس می کشد بدون هوا

برای این که قدم می زند بدون زمین

چقدر جای رطب ها و جای او خالی ست؟

کنار دست پر از هیچ سفره ی مسکین

به عزت و شرف لا اله الا الله

به خیر ختم نشد این مراسم تدفین

عزیز کرده ی یعقوب، غارت گرگ است

قسم به سوره ی یوسف قسم به بنیامین

(حجت الاسلام رضا جعفری)

رحمة للعالمین ...

داغی اگر نبود که گریان نمی شدیم

لطفی اگر نبود مسلمان نمی شدیم

 یا ایّها الرّسول بدون دعای تو

از پیروان عترت و قرآن نمی شدیم

یا این که گوشه چشم اباالفضل تو نبود

ما از تبار حضرت سلمان نمی شدیم

بی حب خاندان تو در خانه ی کرم

جایی نداشتیم و مهمان نمی شدیم

ما امت توایم و علی هم کنار توست

آیینه ات نبود نمایان نمی شدیم

ما پای غربت نوه هایت نشسته ایم

ور نه شبیه نم نم باران نمی شدیم

هم ناله های امشب مولای امتیم

ما سوگوار رحلت بابای امتیم

در جان مسلمین چو آذر گذاشتند

بر جان شیعیان دو برابر گذاشتند

آه از نهاد اهل ولایت بلند شد

بر سینه تا که داغ پیمبر گذاشتند

آقای من بزرگ قبیله ز داغ تو

بر روی خاک عرصه ی محشر گذاشتند

هستی گریست تا نوه هایت رسیده و

با گریه روی سینه ی تو سر گذاشتند

تو باغبان امتی و جای اجر تو

یک شاخه یاس را وسط در گذاشتند

با رفتنت مصیبت زهرا شروع شد

داغ پسر به سینه ی مادر گذاشتند

در کوچه ها غرور علی را کسی شکست

در کوچه بود فاطمه روی زمین نشست

(مسعود اصلانی)

از سوزِ تب توانی به پیکر نداشتی

فکری به غیر فاطمه در سر نداشتی

یادِ خدیجه می کنی و آه می کشی

یعنی که تاب دوریِ همسر نداشتی

بعد از غدیر و توطئه هایِ منافقین

دلشوره جز غریبی حیدر نداشتی

می خواستی سفارش حقِ علی کنی

امّا چه فایده که تو یاور نداشتی

عمری برای این که هدایت شوند خلق

در سینه غیر یک دلِ مضطر نداشتی

وقتی صدایِ فاطمه آمد که سوختم

در عرش می شنیدی و باور نداشتی

رفتی از این دیار وَ اِلّا به یک نفس

تابِ صدایِ نالۀ دختر نداشتی

مسمار داغ بود و لب از سینه بر نداشت

آنجا مگر بهشت مُعطّر نداشتی

پنجاه سالِ بعد مشخص شود چرا

از روی سینه جسمِ حسین بر نداشتی

وقتی عدو محاسن او را گرفته بود

ز ره رسیدی عمّامه بر سر نداشتی

زینب نیابتاً ز تو بوسید آن گلو

زیرا که تابِ بوسۀ حنجر نداشتی

(قاسم نعمتی)