از کودکی ها خوب یادم هست

یک قاب عکس ساده بر دیوار

بابا صدایش می زد، "آقا جان"

می داشت بی بی، دوستش بسیار

********

هر بار چیزی می شکستم یا

که شیطنت در خانه می کردم

وقتی که می ترسیدم از بابا

می رفتم و آن را می آوردم

********

چشمش که توی قاب می افتاد

آرام زیر لب دعا می کرد

لبخند می زد عکس و آقاجان

اخم پدر را باز وا می کرد

***

بی بی برایم قصه ها می گفت

از همت والای آقا جان

می گفت در دنیا فراگیر است

از نهضت او مکتب قرآن