بت شکن ...

از کودکی ها خوب یادم هست
یک قاب عکس ساده بر دیوار
بابا صدایش می زد، "آقا جان"
می داشت بی بی، دوستش بسیار
********
هر بار چیزی می شکستم یا
که شیطنت در خانه می کردم
وقتی که می ترسیدم از بابا
می رفتم و آن را می آوردم
********
چشمش که توی قاب می افتادآرام زیر لب دعا می کرد
لبخند می زد عکس و آقاجان
اخم پدر را باز وا می کرد
***
بی بی برایم قصه ها می گفت
از همت والای آقا جان
می گفت در دنیا فراگیر است
از نهضت او مکتب قرآن
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۵/۲۷ ساعت 19:50 توسط ســـید مجنــــون
|
تا نفس در سینه روز و شب بُود