ح

می دود سمت دشتِ لب تشنه

 بانویی از تبار دریاها

 دست ها را گرفته روی سر  

 می رود تلِّ خاک را بالا

  دید گودال رو به رویش را

 یک نفر در میان جمعی بود

 در طوافند گوئیا دورش

 مثل در باد مانده شمعی بود

 گیسوانش به دست باد افتاد

 می زند شانه باد بر مویش

 تاب زلفش قرار دل گیرد

 سنگ بوسد میان ابرویش

  سنگ ها دور او فراوان بود

 شیشه ی آینه ترک خورده

 یک سپاه از رویش گذر کردند

 مثل مادر ولی لگد خورده

 دید بر خاکِ گرم، عشقش را

 پرِ از بوسه های شمشیر است

 بهرِ بیرون کشیدنِ یک تیرِ

 مانده در سینه سخت درگیر است

 نیزه داران به دورِ پیکر او

 فاتحه بهرِ زنده می خوانند

 جای انگشتِ خود نوکِ نیزه

 بر مزارِ تنش فرود آرند

    خاکِ اطراف او پر از خون است

 زخم ها لب به شکوه وا کردند

 سینه اش می دهد صدا زیرا

 نیزه در جای تیر جا کردند

  نیزه بر پهلویش کسی می زد

 روی آیینه خاک می افتاد

 غارت از پیکرش شروع کردند

 پیرهن کهنه چاک می افتاد

  دست خود پشت دست می کوبد

 شمر آمد و خنجری در دست

 لرزه بر پای صبر می افتد

 زینب آخر روی زمین بنشست

  روی سینه نشسته آن ظالم

 موی خاکیِ شاه در چنگش

 راسِ خورشید می برد ز قفا

 آسمان سرخ می شود رنگش

 پیش زینب حسین جان می داد

 دست و پا بینِ خاک و خون می زد

 خواهرش بینِ گریه ها ی خودش

 گره بر معجرش کنون می زد

 می رود سمت خیمه ها باید

 آتش از جان خیمه بر گیرد

 می رود تا که کودکان را او

 یک تنه زیر بال و پر گیرد

  می رود تا که در غروبی شوم

 همسفر با حرامیان گردد

 می رود سمت کوفه حیدر وار

 گر چه با سنگ او نشان گردد

(وحید مصلحی)

88


نزدیک مغرب است خدایا چه می شود؟

کشتی شکست خورده دریا چه می شود؟

از لاله های خون جراحات زخم عشق

مقتل ز عمق فاجعه دریاچه می شود

با چکمه های بند نبسته رسیده شمر

با زخمهای سینه بابا چه می شود

قاتل ز بس برید از نفس فتاد

ای سر بریده بعد تو با ما چه می شود

نزدیک مغرب است چه باد مخالفی

نزدیک مغرب است ندا داد هاتفی

ای کشته فتاده به صحرا حسین من

ای میوه رسیده زهرا حسین من

آن کهنه پیرهن که خودم بافتم چه شد

ای بانی قیامت کبرا حسین من

یادش به خیر شانه زدن های موی تو

ای صاحب شفاعت عظما حسین من

چشمت زدند عاقبت این هرزه چشم

قربانی حسادت دنیا حسین من

مغرب شد و گذشت و حالا شب آمده

بعد از تمام حادثه ها زینب آمده

زینب رسید و خاطره ها را مرور کرد

از بین نیزه های شکسته عبور کرد

آهی کشید و گفت «أنت اخی» حسین

اینجا گریز روضه ی ما جفت و جور کرد

بشنید یا «اخی الیً» صبور باش

 دل را به امر حنجر پاره صبور کرد

در آخرین دقایق گودال قتلگاه

هر نیزه ای به گونه ای عرض حضور کرد

قلب ز شعله دلخورش آتش گرفته است

ناگاه دید چادرش آتش گرفته است

(علی اکبر لطیفیان)

*************************************************

32

و اینک عاشورا ...

یا ارباب مددی ...

از کدام غم حسین علیه السلام در روز عاشورا برایت بگویم ...

از کدام مصیبت برایت بخوانم ...

که نه مرا یارای گفتن است و نه تو را گوش شنیدن ...

قول داده بودم اگر زنده ماندم از زبان حضرت زینب بنویسم ...

ولی بگذار کمی آرام سخن بگویم و بعد به تل زینبیه برویم ...

وقت نماز ظهر است ...

امروز مؤذن کربلا علی اکبر است ...

شبه پیمبر ...

خوب گوش کن ...

آری صدای حیدر کرار است که میشنوی ...

الله اکبر الله اکبر

آری، اذان بگو علی ...

اذان بگو تا صدای هلهله ی یزیدیان به گوش اهل حرم نرسد ...

ولی تا ساعاتی دیگر، حتی توان گفتن یه کلمه را هم نخواهی داشت

آری این بدن پاره پاره ی مؤذن کربلاست ...

تا ساعاتی دیگر هم علی اصغر با تیر سه شعبه سیراب می شود ...

تا ساعاتی دیگر ابروان پیوسته ی عباس از هم جدا می شود ...

تا ساعاتی دیگر قاسم، همقد عمویش عباس می شود ...

تعجب ندارد ...

اسب های کوفیان می توانند قد قاسم را همانند قد عمویش کنند ...

تا ساعاتی دیگر ...

حال حسین تنها مانده ...

هَلْ مِنْ ناصرٍ یَنْصُرُنی

و هَلْ مِنْ مُعینٍ یُعینُنی

اری خوب فهمیدی ...

هیچ کس جواب زاده ی حیدر را نداد ...

نه نه نه ...

اشتباه کردم ....

جواب دادند ...

با کف زدن و هلهله کردن ...

با سنگ زدن ...

کوفیان اینگونه جواب حسین را دادند ...

و هر کس که درونش از حرام پر باشد ...

اینگونه پاسخ امام زمانش را میدهد ...

مهدی فاطمه (عج) معذرت میخواهم ...

میخواهم از آخرین تیر سه شعبه ی حرمله بگویم ...

وقتی سنگ بر پیشانی آن حضرت زدند ...

امام لحظه ای درنگ کرد ...

پیراهن خود را بالا زد تا خونِ روی پیشانی خود را پاک کند ...

ناگهان جایگاه بوسه پیغمبر مشهود شد ...

و تیر سه شعبه به قلب مبارک اصابت کرد ...

یا حسیــــــــــــــن ...

حضرت تیر را از پشت بیرون کشیدند ...

واااااااااااااااااااااای

بمیرم برایت ارباب ...

در این هنگام ...

بلند مرتبه شاهی ز صدر زین افتاد

اگر غلط نکنم عرش بر زمیــن افتاد

در این هنگام سپاه دور حضرت را فرا گرفتند ...

هر کس با هر چیز که در دستش بود میزد ...

شمشیر ، نیزه ، تیر ، سنگ ...

واااااااااااای حسین ...

و بمیرم برای دل خواهرت ...

بر روی تل ایستاده و تماشاگر صحنه است ...

چه می بیند ...

خدا صبرت بدهد بی بی ...

در این هنگام آن ملعون در کنار حضرت آمد ...

والشمر جالسٌ عَلی صَدْرک

خنجر به دست ...

حضرت را به صورت بر روی خاک برگرداند ...

غریب مادر حسین ...

این صدای فاطمه است که از گودال می آید ...

و آنطرف تر زینب کبری بر سر و سینه میزند ...

و می گوید ...

در بین شما مردم کسی نیست که ذبح شرعی کند؟

و چرا زینب این را گفت ...

چون دید سر حسینش را از قفا می بُرند ...

یا حسیـــــــــــــــــــن

*********************************************

سری به نیزه بلند است در برابر زینب

خدا کنـد که نباشد سر بــــــرادر زینب