http://www.e-kaboutar.com/images/gallery/ali-yavari_3.jpg

یكی بود ، یكی نبود . زیر گنبد كبود . یه جایی توی همین شهرهای شلوغ ما …

توی یه محله یه كفترباز بود كه عاشق كفترهاش بود. صبح و ظهر و شبش را روی بام كنار كبوترهاش می گذروند. همه فكر و ذكر و همّ  و غمش كفترهاش بودن. مردم تنگ نظر محله كه فكر می كردن اون برای دید زدن خونه های اونهاست كه میره روی بام و كفترها بهونن. راه و بیراه جلوش را میگرفتن یا میرفتن در خونه اش بهش تذكر می دادن. اما هیچ فایده ای نداشت كه نداشت. كم كم از دستش عاصی شدند. به كلانتری شكایت كردن. كفترباز را گرفتند و به جرم هیزی  و سوء نظر به نوامیس مردم زندانی كردن. بعد از مدتی با قید تعهد اینكه دیگه روی بام نره  آزادش كردند كه بره خونه اش. از كلانتری كه اومد بیرون بی تا ب و مشتاق خودش را رسوند به خونه و یكراست رفت روی بام سراغ كفترهاش ...


اهالی محل دیدن ای بابا این از رو نمیره. یه فكر دیگه كردند و یه جایی گرفتنش و تا میتونستن زدنش. اونقدر كه چند وقتی توی بیمارستان بستری شد ولی همین كه روی پا شد و تونست از جاش بلند بشه برگشت و همونطور لنگون لنگون خودش را رسوند روی پشت بام پیش كفترهاش. دیدند  نه ! این جدی جدی كم نمیاره یه نقشه دیگه براش كشیدن. توی كمینش نشستن و یه شب كه از یه گذر خلوت رد می شد. ریختند سرش و دست و پاش را بستند و توی یه خرابه زندانیش كردند. بعدش هم كفترهاش رو سر بریدن. چند روزی گذشت. رفت بازار و چهل تا كفتر دیگه خرید. دیگه این مردم محل بودند كه از رو رفته بودند. نمیدونستند دیگه چكار باید بكنن تا این دست از كفتربازیش برداره ....


توی اون محل یه عارفی زندگی میكرد كه خیلی مورد احترام و تكریم مردم بود. یه نفر پیشنهاد كرد : چطور به شیخ بگیم باهاش حرف بزنه شاید اثری داشت. رفتند در محضر شیخ سجاده نشین كه : یا شیخ !  برای این مزاحم تدبیری بیندیشید ...


یه روز كه كفترباز از كوچه می گذشت، شیخ صداش كرد و بهش گفت مردم از دست تو شاكی و ناراضی هستند و ...


شرح مفصلی من باب حق الناس و مردم آزاری و ... برایش گفت. كفترباز در جواب عارف گفت : شیخ شما هیچ وقت عاشق شدی ؟ عارف گفت : بله . من عاشقم براو ! كه عشق را فقط او سزاست و بس و...  كبوترباز گفت : شیخ من از كرامات و فضایل و محسنات و شرح و بسط و فلسفه چیزی نمیدونم .  منم فقط  عاشق كفترهامم و عشق را فقط اینطوری میشناسم . همچین كه پر می كشن تو آسمون یه حالی دارم كه نمیشه گفت ، انگار دنیا ماله منه . 


من به خاطر عشقم كتك خوردم ، زندان رفتم ، اسیر شدم ، رسوا و انگشت نما شدم ، داغ بدنامی و ننگ تهمت را به جون خریدم ، توهین و تحقیر و تهدید و ناسزا  شنیدم ، درد دوری و نبودنشون را تحمل كردم ، من شبها وقتی می خوام بخوابم آخرین حرفی كه میزنم كبوترهامه ، صبح ها كه از خواب بیدار می شم اولین حرفی كه میزنم كبوترهامه . نصف شبها بلند می شم میرم بهشون سر میزنم ببینم راحت خوابیدن ، چیزی مزاحمشون نباشه . اگه یه دفعه گرسنه و تشنه شون شد ، آب و دونه دارن . من برای عشقم پای جونمم وایسادم .


تو كه می گی عاشق خدات هستی ، به خاطر عشقت چیكار كردی ؟


تو به خاطر عشقت كتك خوردی ، زندان رفتی ، اسیر شدی ، رسوا و انگشت نما شدی، داغ بدنامی و ننگ تهمت را به خود خریدی، توهین و تحقیر و تهدید و ناسزا  شنیدی ، شبها وقتی میخوابی آخرین حرفی كه میزنی عشقته ؟  صبح ها كه از خواب بیدار می شی اولین حرفی كه میزنی خداته ؟ نصف شبها بلند می شیم بهش سر بزنی . تو برای عشقت پای جونت وایسادی؟


 

تو برای عشقت چیكار كردی ؟